نگاهی به عشق در حکمت متعالیه
نگاهي به عشق در حكمت متعاليه
مجيد صادقي حسن آبادي
مقدمه
پس از حمد خداوند و درود بر پيامبران و اولياي او، سخن را با سخني از شيخ اكبر محيي الدين عربي در باب عشق ميگشاييم:
لا حدّ للحب يعرّف به ذاتي و لكن يحدّ بالحدود الرسمية و اللفظيه لا غير. فمن حدّ الحبّ ما عرفه و من لم يذقه شربا ما عرفه و من قال رويت منه فالحبّ شرب بلاريّ.
عشق را نتوان به ذاتيات تعريف نمود بلكه تعريفات صرفاً رسمي و لفظي است هر كس عشق را تعريف كند آن را نشناخته و كسي كه از جام آن جرعهاي نچشيده باشد آن را نيافته و كسي كه بگويد من از آن جام سيراب شدم آن را نشناخته است. چرا كه عشق شرابي است كه كسي را سيراب نكند.([1])
از شگفتيها و زيباييهاي عالم آفرينش پديدة ناشناخته عشق است كه همچون وجود مفهومش در غايت ظهور و كنهش در غايت خفاست. در ناشناخته بودن آن، همان بس كه اظهارات بسيار متفاوت و ضد و نقيض از سوي حكما و روانشناسان پيرامون آن شده است. چهرة او در پس پردهها نهان است و هر كس از آن حكايتها دارد و بر اثبات مدعاي خويش دلايلي. تعبيرهاي متفاوت و متناقض حاكي از عظمت و بزرگي اين واقعيت است و آدمي را به ياد فيلشناسي آن مردم در تاريكي ميبرد كه عظمت فيل و عدم اشراف معرّفين منجر به تهافتگويي آنان شد و هر فردي از زاويه ديد خويش و اقتضاي مكاني خود تعريفي از فيل ارائه داد.
تمثيل عشق به شير، شتر، نهنگ و دريا در آثار بزرگان از عرفا مؤيّد مدّعاي مذكور است:
مـرغ خانــه اشتـري را بيخــرد رســم مهمـانان بــه خانــه ميبرد
چون به خانة مـرغ اشتر پا نــهاد خانه ويران گشت و سقفـش اوفتاد([2])
***
عشق حقيقي اسـت مجازي مگيـر ايـن دم شير است بــه بازي مـگيـر
اين تعبيرات شاعرانه محصول تجربههاي موشكافانه اهل عرفان است كه حقايق را پيش از آنكه بدانند ميبينند و امّا ما در اين مقال برآنيم كه آن پديده مرموز را از نگاه فيلسوف بزرگ اسلامي صدرالدين شيرازي نظاره كنيم. او ملتقاي دو بحر عرفان و فلسفه، برخوردار از كشف و شهودهاي عارفانه و هم داراي تحليلهاي فيلسوفانه ميباشد. البته در كنار نظرات او از آراء برخي حكيمان مخصوصاً شيخ الرئيس نيز در روشنگري بهتر سخن, بهره خواهيم جست. ملاصدرا در جلد هفتم كتاب وزين الحكمة المتعالية في الاسفار العقلية الاربعة طي هشت فصل به بيان عشق و محبت و انواع آن پرداخته كه دست مايه اصلي اين نوشتار را تشكيل ميدهد.
تعريف عشق
عشق مأخوذ از «عشقه» است و آن گياهي است كه آن را لبلاب گويند چون بر درختي پيچيد آن را خشك كند. همين حالت عشق است بر هر دلي كه طاري شود صاحبش را خشك و زرد كند.
در باب ماهيت عشق اختلاف نظر زيادي وجود دارد. حكيم الهي در كتاب حكمت الهي بعضي اقوال را در اين باب ذكر ميكند. ميگويد افلاطون حكيم عشق را جنون الهي دانسته كه نفوس قدسي و ارواح عالي به اين جنون مبتلا ميشوند. ارسطو آن را ناتواني و كوري حسّ از ادراك عيوب محبوب تعريف كرده است.
ابو علي سينا در كتاب قانون عشق را چنين تعريف ميكند:
العشق مرض وسواسي شبيه بماليخوليا يكون الانسان قد جلبه إلي نفسه بتسلط فكرته علي استحسان بعض الصور و الشمائل.
بعضي گفتهاند: عشق مغناطيس اسرار خداست، برخي گفتهاند عشق مرض روحي است كه از توجه مكرر به حسن معشوق پديد آيد. عشق جذبه و الهام الهي و تحريك روح قدسي است بسوي اقليم حسن و زيبايي.
عشق ظهور جذبه حسن و حسن جذاب است. درمان هر درد و درد بيدرمان است. فرمانده كل قواي وجود و معزول كننده حكم عقل و شهود است. عشق الم لذيذ و لذت اليم جان انسان است.
عشق مغناطيس روحهاي لطيف و حساس بجانب حسن و كمال است. عشق آتش شوق الهي است كه شوق ماسوي الله را پاك ميسوزاند.([3])
وي ميگويد:
كساني كه عشق را مرض نفساني دانستهاند بخاطر عوارضي است كه عاشق را مبتلا ميكند. از قبيل بيخوابي، لاغري، آشفتگي، پژمردگي، گود رفتن چشمها، رنگ پريدگي و تغيير در ضربان نبض و قلب. آنهايي كه جنون الهي ميپنداشتند بدين علت بود كه دارويي براي معالجه آن نمييافتند و حكماي يونان شفاي آن را فقط در دعا و نيايش و صدقه و عبادت ميديدند.([4])
علامه طباطبايي(ره) در پاورقي اسفار ميفرمايد: لفظ عشق بحسب عرف به وابستگي خاص بين حيوان نر و ماده بكار ميرود و آن عبارت است از «حب وقاع». اما در عرف خاص مرادف يا شبه مرادف «حبّ» ميباشد و آن تعلق خاص موجود با شعور است به موجود زيبا، از آن حيث كه زيباست. بگونهاي كه وقتي محبوب را بيابد از او دل بكند و وقتي او را از دست بدهد او را بطلبد.([5])
سريان عشق در موجودات
يكي از نكات قابل توجه در آثار حكما و عرفاي اسلامي، ساري بودن عشق در همه موجودات است. همه موجودات اعم از مجردات و ماديات حتي حقتعالي از اين گوهر بهرهمندند. در اينجا مطلبي كه بايد مد نظر قرار داد تفاوت ميان «شوق» و «عشق» است كه گاهي مترادف بكار ميروند اما تفاوت دقيق بين آنها وجود دارد و آن اينكه عشق نسبت به شوق اعم است. عشق مصاحب با وجدان و شوق مصاحب با فقدان است. هر موجود با عشق نهفته در خود محافظ وجود خود و با شوق نهفته در خود طالب مفقود است. بر همين اساس ميتوان عشق را به همه موجودات حتي حقتعالي نسبت داد چرا كه صفت وجود است اما شوق اينگونه نيست.
ملا هادي سبزواري در تحشيه خود بر كتاب الشواهد الربوبية با استناد به حديث قدسي «من طلبني وجدني ومن وجدني احبّني و من أحبّني عشقني و من عشقني عشقته» اطلاق عشق را بر خداوند تبارك و تعالي جايز ميشمرد و ابن سينا نيز بر همين مبنا در رسالة العشق كاربرد لفظ عشق را به خداوند بلا مانع ميداند.([6])
شوق در خصوص موجودات مادي داراي قوه و استعداد, بكار ميرود كه بر خوردار از فقدان و خلأهاي وجودي هستند و از اينجهت اشتياق به كمال و جبران كمبودها در آنها شعلهور است.
عشق مجرد از شوق مخصوص مفارقات عقليه است كه از تمام جهات بالفعل هستند و موجودات ديگر كه خالي از فقدان نبوده و داراي قوه و استعداد هستند، بنابر درجه وجودي خود، داراي عشق و شوق ارادي يا طبيعي ميباشند. اين عشق و شوق باعث انواع حركت در موجودات ميشود كه يا نفساني است يا جسماني. حركت جسماني هم يا كيفي يا كمي يا وصفي و يا ايني است و هر كدام از موجودات عالم طبيعت برخوردار از قسمتي از اين حركات هستند.([7])
بنابرين در تمام موجودات مادي شوق به تبديل نمودن استعدادها به فعليتها وجود دارد. حركتي كه يك سيب از جهت كيفي انجام ميدهد تا از طعم نامطبوع و گس و كال خود به شيريني و دلپذيري نايل شود ناشي از اشتياق او به دريافت كمالات و جبران فقدانات خود است. حركتي كه در افلاك، سيارات و ستارگان مشاهده ميشود نيز ناشي از همان است. ملاصدرا با اين مبنا و مقدمات سريان عشق را در همه موجودات نتيجه ميگيرد:
أما الإشتياق و الميل فإنّما يحصلان للشيء حال فقدان الكمال، و لذلك كان العشق سارياً في جميعالموجودات و الشوق غير سار في الجميع بل يختص بما يتصور في حقّه الفقد.([8])
مطلع غزل دلنشين حضرت حافظ هم ناظر بر همين سخن است:
طفيل هستي عشقند آدمـي و پري ارادتي بنمــا تا سعــادتي ببري
بكوش خواجه و از عشق بينصيب مباش كه بنده را نخرد كس به عيب بيهنري
شيخ الرئيس در رسالة العشق بر اين مطلب اصرار دارد و ملاصدرا اين نظريه را از وي بر گرفته است. شيخ در آنجا با ذكر دو مقدمه مطلب را بيان ميكند:
مقدمه اول
آنكه جميع حكما و فلاسفه متفق و معتقدند كه هر يك از افراد ممكنات داراي دو جنبه ميباشند بمفاد «كل ممكن زوج تركيبي» كه يكي جنبه وجود اوست و ديگري جنبه ماهيت.
مقدمه دوم
وجود منبع خيرات و سرچشمه كمالات است و ماهيت منشأ شرور و نقصهاست. پس هر يك از ممكنات بواسطه جنبه وجودي كه در اوست هميشه شائق به كمالات و مشتاق به خيرات ميباشد و بر حسب فطرت و ذات از شرور و نقصان كه لازمه جنبه ماهيت و هيولاست متنفر و گريزان است. همين اشتياق ذاتي و ذوق فطري و جبلّي كه سبب بقای وجود آنهاست را ما «عشق» ميناميم.
حكمت بالغة الهي چنان اقتضا ميكند كه اين عشق غريزي در نهاد تمام موجودات عالم امكان بوديعه نهاده شود تا بتوانند خود را از نقصان به كمال برسانند و از شرور بپرهيزند و به جانب خيرات بگرايند.([9])
شيخ الرئيس عشق را به دو شعبه تقسيم ميكند:
1. عشق طبيعي 2. عشق اختياري
عشق طبيعي، عشقي است كه حامل آن تا به مقصود حقيقي خود نرسد آرام نميگيرد و آسوده نميشود. مانند سنگ كه بخواهد از بالا هبوط نمايد و به موضع طبيعي خود برسد و اگر بين مسافت هم براي او مانعي رخ داد ميكوشد كه آن مانع را بر طرف كند تا به مكان اصلي خود برسد و ساكن گردد. همچنان است قواي نباتيه كه هميشه كار آنها طلب غذا و جذب آن براي بدن است، مگر اينكه مانعي پديد آيد و آنهارا از شغل و عمل باز دارد.
عشق اختياري، عشقي است كه حامل آن گاهي از آن اعراض مينمايد و آن زماني است كه احساس ضرري كرده باشد. مانند بهائم كه اگر حيوان درندهاي را ببينند بخاطر حفظ جان خود از خوردن طعام كه نهايت آرزوي آنهاست صرفنظر ميكنند. چرا كه ميدانند منافع فرار كه سبب بقاي آنهاست بمراتب رجحان و مزيت دارد از خوردن طعام كه خوف جان در اوست.
عشق طبيعي در تمام موجودات از جهت طبيعتشان وجود دارد. اما عشق اختياري مخصوص جانداران است. در مورد تعميم عشق به موجودات از قبيل جواهر بسيط، هيولا، صورت، اعراض، نباتات و حيوانات ميگويد: هيولا نظر به حرص و آزي كه به صورت دارد هميشه مقارن و ملازم اوست و صورت نيز دائماً همنشين با موضوع است و با كمالات و مواضع طبيعي خود نيز قرين است. اعراض عشق به ملازمت با جوهر و موضوع خود دارند زيرا كه وجود آنها به آن وابسته است. در قواي تغذيه، تنميه و توليد مثل نباتات هم، عشق نهفته است كه داعي آنها در جلب غذا و شوق به نمو و توليد مثل ميگردد. عشق نهفته در آنهاست كه مشوق و مرغّب آنان در جهت اعمال غضبي و شهوي بعلاوه اعمال مشابه نباتات است.([10])
بنابرين در سفر اول اسفار در مباحث عاقل و معقول و مواضع ديگر در پرتو بينش اصالت وجودي، علم را مساوق با وجود ميداند و البته ماده و جسم را مناط غيبت ميشمرد و علم و حضور را به صورتهاي مثالي و عقلي آنها كه همان فعليت آنان است نسبت ميدهد و وجود قدرت را هم همينگونه در جميع موجودات به شدت و ضعف اثبات ميكند. صدرا از آنجا كه عشق را هم صفت وجودي و مساوق با وجود ميداند تأكيد دارد كه اسناد عشق به ماديات و جسمانيات مسبوق به اثبات و اسناد حيات و شعور به آنهاست. اين را نكته بسيار مهم و عمده اي ميداند كه فقط خود او و برخي از اهل كشف و شهود از صوفيه به آن متفطن شدهاند و شيخ الرئيس از آن غافل بوده است. سپس به آيات شريفه «و إن من شيإلاّ يسبح بحمده و لكن لا تفقهون تسبيحهم» و «ولله يسجد ما في السموات و الارض» استناد ميكند كه وجود حيات و شعور را در همه موجودات اعم از مادي و مجرد افاده ميكند و خداي را سپاس ميگذارد كه:
و نحن بحمدالله عرفنا ذلك بالبرهان و الايمان جميعاً و هذا أمر قد اختص بنا بفضل الله و حسن توفيقه.([11])
علامه طباطبايي (ره) در حاشيه سخن صدرا ميفرمايد:
از آنجا كه هر جمال و زيبايي و خير و سعادت به وجود بر ميگردد ـ كما اينكه مقابلشان ـ اينگونه از تعلق و وابستگي بين هر مرتبه از وجود با ما فوق خود و همچنين بين شخص با خودش بر قرار است، از اينرو بايد حكم نمود كه «حب» و مهرورزي در تمام موجودات اعم از اينكه صاحب شعور و صاحب حيات باشند يا نباشند ساري و جاري است و واضح است كه «علم و شعور» خارج از مفهوم «حب» است و سخن ملاصدرا خالي از نظر نيست.([12])
جان كلام در بينش صدرايي اين است كه وجود اصالت دارد و تنها اوست كه منشأ اثر است. هر مرتبه از وجود در بردارندة جميع آثار وجودي است، و صفات و آثار جداي از وجود نيستند منتها مراتب مقول به تشكيكند. عشق نيز از جمله آثار وجود بوده و در هر مرتبه از مراتب وجود به شدت و ضعف موجود است.
معشوق حقيقي تمام موجودات خداست.
وقتي صحبت از عموميت و شمول عشق ميشود بالطبع از متعلّق عشق و معشوق آن عشق سخن بميان ميآيد. عشق و عاشق و معشوق متلازم و متضايفند و رابطه عاشقانه اولاً و بالذات در بين همين مفاهيم حاكم است. ملاصدرا فصلي در اين باب دارد كه اگر چه معشوقات، موجودات متفاوتي هستند ولي معشوق حقيقي يكي است، چون نيل به كمال و خير مطلق و زيبايي، هدف يكايك موجودات است و اين حقيقت فطرتاً در قاطبة موجودات وجود دارد.
إنّ المعشوق الحقيقي لجميع الموجودات و إن كان شيئاً واحداً في المآل و هو نيل الخير المطلق و الجمال الاكمل، إلاّ إنّ لكلّ واحد من أصناف الموجودات معشوقاً خاصاً قريباً يتوسّل بعشقه إلي ذلك المعشوق العام.([13])
ملاصدرا براي اثبات مدّعا مقدماتي را ترتيب ميدهد كه باختصارذكر ميكنيم:
1. وجود خير محض و مؤثر و لذيذ است و عدم شرّ و كريه و مهروب عنه است.
2. وجود، واحدي بسيط است و اختلاف درجات به شدت و ضعف و كمال و نقص ميباشد.
3. حقيقت وجود مقتضي نقص و تناهي و تحدّد نيست.
4. هر موجود معلولي، نصيبي از كمال فائض از واجب و نقصي ـ بحسب حد معلوليت خود ـ دارد .
5. واجب الوجود، وجود محض است و بالاترين بهجت و محبت را به ذات خود دارد.
6. تمام موجودات عاشق وجود و طالب كمال و نافر از عدم و نقصند.
نتيجه: همه موجودات عاشق وجود محض يعني خداوند هستند.([14])
بيان صدرالمتألهين كاملاً با سخن شيخ الرئيس در رسالة العشق مطابقت دارد.([15])
ميگويد خداوند در همه موجودات، عشق غريزي بوديعه نهاده است تا در تحصيل كمال خود كه همان خير است بكار گيرند. همه موجودات عاشق خير مطلقند و خير مطلق براي همه عاشقان تجلي ميكند اما قبول تجلي و اتصال آنان به او متفاوت است. آن چيزي كه خير محض است و سبب حصول خير ميشود و معشوق حقيقي موجودات است همان علت اولي است كه معشوق همه اشياء است.([16])
معلولات همة خير و هستي خود را از علت خود ميگيرند و از اين جهت بالاترين معشوق، خداوند است كه آگاهانه يا ناآگاهانه مورد عشقورزي موجودات است.
عشقهاي عالم انساني
انسان با توجه به چند بعدي وجود و پيچيدگي ساختاري او، لوازم متنوّعي نيز خواهد داشت كه در صحنه طبيعت از بقيه موجودات كاملاً متمايز است. چكيده هستي و عالم صغير و بتعبيري عالم كبير است. تمام شگفتيها يكجا در او جمع است. لايههاي تو در توي وجود او، شكلهاي مختلف و اقتضائات گوناگوني را در حيات روحي، فردي و اجتماعي او پديد آورده است. بنابرين شايسته است بابي مستقل درمورد عشقهاي مبتلا به او باز شود. او هم طبيعت دارد هم واجد غريزه و فطرت است. هم جماد است و هم نبات و هم حيوان و هم فرشته و بنابرين هر قسم از اين ابعاد مقتضي نحوي خاص از زندگي و مثمر آثار ويژهاي است. محبتها و عشقهاي او نيز متنوع است و بالطبع بر هر كدام نيز حكمتي مترتب ميباشد. در اينجا با اقتباس از حكيم متألّه صدرالدين شيرازي اقسام آن را گذرا مورد اشاره قرار ميدهيم:
تقسيم عشق انساني به حقيقي و مجازي
بطور كلي عشقهاي انساني به دو قسم تقسيم ميگردند:
1. عشق حقيقي: كه عبارت است از دوستي نسبت به خدا و صفات و افعال او از آنجهت كه وابسته به اوست.
2. عشق مجازي: كه به هر دوستي نسبت به غير خدا اطلاق ميشود.
عشق مجازي خود، به عشق نفساني و عشق حيواني منقسم ميشود. توضيح اين دو بعد از اين خواهد آمد.
اهم عشقهاي مجازي بقرار زيرند:
1. محبت نفوس حيواني به نكاح و جفتگيري كه حكمت آن بقای نسل و حفظ نوع است.
2. محبت رؤسا نسبت به رياست و حرص آنها در بدست آوردن آن و تلاش در حفظش كه گويي بطور غريزي در طبع و نفس آنها نهاده شده است و حكمت آن طلب برتري نفس بر قواي تحت سيطره آن است.
3. محبت بازرگانان و متمولان براي كسب مال و طمع بر جمع و ذخيره آن. اين نيز گويا جزو طبيعت و نفوس آنهاست و حكمت آن مصلحت ديگران و كساني كه بعد از آنها ميآيند ميباشد.
4. محبت علما و حكما بر استخراج علوم و گردآوري و نشر كتب و تحقيق براي كشف اسرار و پيچيدگيهاي آن و تعليم متعلمين و ارائه به انسانهاي مستعد است.
اين هم فطري و ارتكازي است و حكمت آن احيای نفوس و انگيزش آنها از مرگ جهالت و قبر طبيعت و هشيار ساختن انسان از خواب غفلت و فراموشي است.
5. محبت صنعتگران در ارائه صنايع و شوق آنان بر تكميل و تزيين و بهتر ساختن آنهاست. اين نيز غريزي بنظر ميرسد و در آن مصلحت مردم و نظم جامعه نهفته است.
6. محبت ظرفا و صاحبان ذوق به زيبارويان.([17])
اين دوستيها در بين مردم شيوع دارد و حكيمان براي هر كدام حكمتي ذكر ميكنند. محبت به زيبارويان كه در حالت شديد نام عشق بخود ميگيرد گاهي بعلت برخورد با مسائل ارزشي، ديني و اخلاقي هميشه جاي بحث و تأمل بوده و پيرامون آن نقض و ابرامهاي مختلف صورت گرفته است. مناط و ملاك عشق خوب و پسنديده از عشق بد و ناپسند، مسلماً متوجه متعلّق و نتايج و آثار مترتب بر آن است. از اينرو گفتهاند شرافت عشق به شرافت معشوق است و نوع معشوق نفوس نيز بستگي به درجه وجودي و شرافت آن نفوس دارد. بنابرين از معشوق، هم شرافت عشق را ميتوان شناخت و هم درجه شرافت و مرتبه وجودي عاشق را.
ملاصدرا دراين خصوص بيان دلنشين و شنيدني دارد. ميفرمايد: نفوس هر چه شريفتر و عاليتر باشند، دوستيها و رغبتهاي آنها لطيفتر، با صفاتر، زيباتر و ارزشمندتر است. بنابرين قواي نباتي كه عملشان منحصر به تغذيه و رشد و توليد مثل است، عشقشان نيز در جلب غذا و رشد و توليد مثل خلاصه ميشود. نفس حيوان كه از نبات والاتر است و از قواي بالاتري برخوردار است, عشقش نسبت به خوردن و نزديكي با جنس مخالف و توليد مثل بنحو لطيفتر و برتر صادر ميشود. در گياه فقط بصورت طبيعي است ولي در حيوان همراه با اراده و اختيار و بكارگيري حس و تخيل است. وقتي به قواي حيواني، قوه اي بلند مرتبه همچون ناطقيت افزوده شود، افعال او نيز بواسطه آن قوه بصورت بارزتر و با غايت و منفعت با دوامتر و محكمتر و منزلت رفيعتر صادر ميگردد.
از نفس حيواني انسان، افعال و انفعالاتي چون احساس، تخيل، أكل، جماع و نبرد با دشمنان صادر ميگردد. اينها مادامكه تحت تدبير نفس ناطقه قرار نگيرند پست و بي ارزشند همچنانكه افعال اراذل ناس و افراد دون همتي كه بيشتر به بهائم شبيهند تا انسان، در افق حيوانات مشاهده ميشود. اين قوا پس از همجواري با نفس ناطقه، ارزش و نورانيت و لطافت مييابد و همان افعال حيواني با نوعي اتقان و تماميت و شرافت و علّو از آنها صادر ميگردد.
إنّ النفوس كلّما كانت أشرف و أعلي كانت محبوباتها و مرغوباتها ألطف و أصفي و أزين وأبهي.([18])
عشق به زيبارويان
از جمله عشقهاي موجود در زندگي بشري آن است كه در شكل علاقه مفرط انسان به انساني ديگر ظهور مييابد كه از حالت محبت عادي انسان به فرزند يا همسر به همسر بسيار بالاتر ميرود. به مرتبهاي ميرسد كه محبّ و عاشق از وضع طبيعي خود خارج ميشود، خواب و خوراك از او سلب و تمام توجه او منحصر به معشوق زيباروي خود ميگردد. حالتي كه مجنون عامري در برابر ليلي داشت و جايجاي ادبيات ما مزيّن به ذكر آنان است.
حالتي در عاشق بوجود ميآيد كه تمام كمالات و فضايل و خوبيها را در وجود معشوق ميبيند و حاضر است كه تمام زندگي و حتي جان خود را بپاي او فدا كند. از همه چيز ميبرد و با صورت خيالي معشوق گرمايي خاص در وجود خود ايجاد ميكند و خود را در سوزش آن گرما ميگدازد و از اين گداختن نيز لذت ميبرد. چنين حالتي در حيوانات وجود ندارد يا حداقل قابل اثبات و رؤيت نيست. بحث در ماهيت اين حالت يكي از موضوعات فلسفه را تشكيل داده است و امروزه نيز در روانشناسي جديد هم مورد تحليل قرار ميگيرد.
نظريات دربارة ماهيت اين عشق
استاد شهيد مرتضي مطهري در كتاب فطرت بحث مختصري در اين مورد دارد كه بيشتر ملهم از نظرات ملاصدرا در اسفار است. ميفرمايد:
بعضي خودشان را با اين كلمه خلاص كردهاند كه اين يك بيماري است يا يك ناخوشي و يك مرض است، اين نظريه فعلاً تابع و پيرو ندارد كه عشق را صرفاً يك بيماري بدانيم. نه تنها بيماري نيست بلكه ميگويند يك موهبت است.([19])
در اسفار آمده است كه بعضي آن عشق را قبيح و مذموم انگاشته و فعل بطّالين و معطّلين ميدانند.
برخي آن را بيماري نفساني دانسته و افرادي از آن بعنوان «جنون الهي» ياد ميكنند و گروهي اصلاً به ماهيت، علل، معنا و غايت آن دست نيازيدهاند.
در مقابل، بعضي آن را فضليت انساني پنداشته و به ستايش و ذكر خوبيهاي صاحبان آن و شرافت وغايت آن پرداختهاند.([20])
مرحوم شهيد مطهري در ادامه آن بحث ميگويد:
بعضي معتقدند كه عشق يك نوع بيشتر نيست و آن همان عشق جنسي است و تمام عشقهاي موجود بشري ريشه در غريزه جنسي دارد كه فرويد را از قائلان به آن نام ميبرند اما اين تئوري بهيچ وجه پذيرفته نيست چون عشقهاي جنسي ريشه در خود محوري و منفعتطلبي عاشق و تصاحب معشوق براي خود دارد كه البته اطلاق نام عشق نيز بر آن نميتوان كرد و بهتر است از آن امور تعبير به «شهوت» شود. در عشق اصلاً مسئله وصال و تصاحب مطرح نيست مسئله فناي عاشق در معشوق مطرح است كه با خود محوري سازگار نيست. اينجاست كه مسئله مزبور شكل فوق العاده و قابل بحثي پيدا ميكند و شايستگي تحليل در فلسفه و روانشناسي مييابد.([21])
صدرالمتألهين پس از ذكر اقوال مختلف در خصوص اين عشق، نظر خود را مبني بر حكيمانه بودن آن بيان ميدارد.
بيان نسبتاً مفصلي در يك فصل تحت عنوان في ذكر عشق الظرفا و الفتيان للاوجه الحسان دارد كه در بخشي از آن چنين آورده است:
اگر از نظر دقيق و شايسته بنگريم و امور را با توجه به اسباب كليه و مبادي عاليه و غايات حكيمانه آن ملاحظه كنيم در مييابيم كه اينگونه عشق يعني التذاذ شديد از زيبايي مهرويان و محبت مفرط نسبت به كساني كه داراي شمايل لطيف و تناسب اندام و حسن تركيبند، از جمله افعال الهي است كه حكمت و مصالحي بر آن مترتب است. زيرا كه بنحو طبيعي و بدون تكلّف و تصنّع درنفوس اكثر انسانها وجود دارد و مسلماً نيكو و پسنديده است مخصوصاً هنگامي كه مقدمه اهداف بلندي قرار گيرد. نفوس غليظه و قلبهاي سخت و طبيعتهاي خشك، خالي از اين نوع عشق است و صرفاً به كشش جنس مرد به زن و بالعكس خلاصه ميشود.([22])
در جملهاي ديگر در ردّ بعضي اقوال ميگويد:
أمّا الذين ذهبوا إلي أنّ هذا العشق من فعل البطّالين فارغي الهمم، فلانّهم لا’خبرة لهم بالاُمور الخفية و الاسرار اللطيفة و لا يعرفون من الامور إلاّ ما تجلّي للحواس و ظهر للمشاعر الظاهرة و لم يعلموا أنّ الله (تعالي) لا يخلق شيئاً في جبلّة النفوس إلاّ لحكمة جليلة و غاية عظيمة.([23])
ملاصدرا در جهت تبيين بيشتر مطلب عشق را به حقيقي و مجازي تقسيم ميكند كه سابق بر اين ذكر كرديم. عشق مجازي به عشق نفساني و عشق حيواني منقسم ميشود.
مبدأ عشق نفساني همشكلي نفوس عاشق و معشوق در ذات و جوهر خود است و شيفتگي و شگفتي عاشق نسبت به شمايل معشوق ميباشد كه صادراز نفس اوست. در عشق حيواني، مبدأ شهوت جسماني و خواهش لذات حيواني است و بيشترين شيدايي و اعجاب عاشق متوجه ظاهر معشوق و رنگ و شكل اعضای بدن اوست.
سخن محقق طوسي در شرح نمط نهم اشارات شنيدني است:
و اعلم إن العشق الإنساني ينقسم إلي حقيقي مرّ ذكره و إلي مجازي و الثاني ينقسم إلي نفساني و إلي حيواني. و النفساني يكون مبدؤه مشاكلة نفس العاشق لنفس المعشوق في الجوهر. و يكون أكثر إعجابه بشمائل المعشوق لأنها آثار صادرة عن نفسه. و الحيواني هو الذي يكون مبدؤه شهوة حيوانية و طلب لذة بهيمية و يكون أكثر إعجاب العاشق بصورة المعشوق و خلقته و لونه و تخاليط أعضائه لأنها امور بدنيه.([24])
عشق نفساني مرز بسيار باريكي با عشق حيواني دارد چون معمولاً هر دو كششي است كه بين دو جنس مخالف بوقوع ميپيوندد. منتها از دو جنبه بشري نشأت ميگيرد. عشق اول مقتضاي لطافت نفس، صفاي روح و رقت قلب است و دومي مقتضاي نفس اماره و ناشي از گرايشات شهواني و جنسي است. و شايد يكي از علل اختلاف حكما در خصوص عشق ظرفا به زيبا رويان و مدح و ذم آن ناشي از همان تشابه ظاهري بين عشق نفساني و شهوت حيواني باشد. ابن سينا ميگويد نفوس ناطقه انساني نظر به جنبه تجردي و روحاني و لطافت ذاتي خود هميشه به چيزهايي شائق است كه در حسن و بها يكتا و در خوبي منظر بيهمتاست. كما اينكه به مسموعات موزون و مذوّقات مطبوع و نظاير آن متمايل است. ابن سينا اين عشق را مستند به نفس حيواني ميكند ولي معتقد است نفس حيواني بواسطه مجاورت با نفس ناطقه گاهي در حسن انتخاب و طلب چيزهاي پسنديده به او اقتدا ميكند. البته قدرت و حق مداخله در امور خاص نفس ناطقه مانند ادراك كليات و تصور معقولات را ندارد.([25])
مقوّم عشق نفساني شوق به اتحاد است
تفاوت اساسي عشق با هوس آن است كه هوس زودگذر است و ميتواند با امور ديگر در دل انسان همنشين شود اما عشق واقعي ماندگار است و وقتي در دل كسي جاي گرفت اغيار را از درون عاشق ميراند.
شهوت حيواني هوس است و پس از تماس و تقارن دو جسم و تخليه شهوي معمولاً كشش و جاذبه فروكش ميكند يا از بين ميرود. ولي دنياي عشق دنياي ديگر است. عشق و هوس چون كفر و ايمان در يك دل با هم نمينشيند و «گوي عشق را به چوگان هوس» نميتوان زد.
عاشق اشتياق مفرط به اتحاد با معشوق دارد. پر واضح است اتحاد دو جسم غير ممكن است و اين بعلت خصلت مادي آنهاست كه ماده، مناط غيبت و تفرقه است نه حضور و اتحاد. هر آنچه از جسمانيات نام اتحاد را بخود در آويزد، جز تسميه واقعيت ديگري ندارد. فقط اقتران و اختلاط و امتزاج و تماس است. اما عاشق واقعاً وحدت با معشوق را ميطلبد و همين نشان ميدهد كه عشق از اوصاف نفس غير مادي است و متعلّق هيچكدام از عاشق و معشوق، جسم نيست. عاشق هر چه به معشوق نزديك شود باز هم قرب بيشتري ميطلبد. گويي ميخواهد با او يكي شود و معلوم است كه سرانگشت اين عشقها به عالم ديگر نشانه دارد. كراراً اتفاق افتاده است تمناي عاشق در مرتبه نخست نزديكي به معشوق و حضور در مجلس انس اوست وقتي اين امر حاصل ميشود، فوق آن را يعني خلوت و تنهايي با معشوق را ميطلبد. به اين هم راضي نميشود آغوش و كنار را آرزو ميكند. عطش او با آن كار نيز پايان نمييابد بلكه حرارت و شعله طلب او بيشتر ميشود و با تمام وجود و اعضا و جوارح خود، التزام با معشوق را تمنّا ميكند. باز هم آتش شوقش زبانه ميكشد.
در حكايت آوردهاند مجنون آنچنان مستغرق در عشق ليلي بودكه روزي خود ليلي بر او وارد شد و ورود و حضور خود را بر او اعلام كرد. مجنون توجهاي به او نكرد و گفت: «لي عنك غنيً بعشقك». ملاصدرا با ذكر اين حكايت ميگويد آنچه بالذات متعلق عشق قرار ميگيرد صورت خيالي معشوق است و اتحاد عاشق با همين صورت خيالي است. اين صورت جزئي از وجود عاشق ميشود. عاشق با آن عالمي سرشار از خوشي و گرمايي و سرمستي براي خود ميسازد و اين اتحاد از قبيل اتحاد عاقل و معقول است. در اسفار ابيات نغزي را ذكر ميكند كه ظاهراً از ابن عربي است:
اُعانقها و النفس بعـد مشوّقة إليها و هل بعــد العناق تداني
و ألثم فاهاًكي تزول حـرارتي فيزداد ما القــــي من الهيجان
كان فؤادي ليس يشفي غليله سوي أن يري الروحان يتحدان
او را در آغوش ميكشم اما نفس باز هم به او مشتاق است، اما مگر نزديكتر از هم آغوشي چيزي وجود دارد.
لبانش را بوسه ميزنم براي اينكه حرارتم فرو نشيند، اما به هيجان و حرارتم ميافزايد.
گويي آتش دلم خاموش شدني نيست مگر آنكه دو روح با هم متحد شوند.
ملاصدرا سبب اين غليان و عطش خاموشناپذير را چنين ذكر ميكند:
و السبب اللّمي في ذلك أنّ المحبوب في الحقيقة ليس هو العظم و لا اللحم و لا شيء من البدن بل و لا يوجد في عالم الاجسام ماتشتاقه النفس و تهواهبل صورة روحانية موجودةفي غير هذا العالم.([26])
علت آن است كه محبوب و معشوق در واقع گوشت و استخوان و بدن نيست و درعالم جسمانيت چيزي كه مورد اشتياق نفس باشد وجود ندارد بلكه محبوب او صورت روحاني، معنوي است كه در عالم ديگري موجود است.
ارزش و كاركرد عشق نفساني
در ارزش عشق نفساني و كاركرد آن فيلسوفي نيست كه آن را مطلقاً و بدون قيد و شرط تأييد كند و همانطور كه گفتيم بعضي از حكما اين عشق را نوعي بيماري و فاقد ارزش قلمداد كردهاند و تأييدگران آن نيز، عشق نفساني را مشروط به شروطي پذيرفتهاند.
ابن سينا ميگويد:
انسان هرگاه صورت زيبا را بخاطر لذت حيواني دوست بدارد مستحق ملامت و سرزنش است. كما اينكه افراد زناكار و همجنسباز اينگونهاند. اگرانسانهاي فاسد صورتهاي مليح زيبا را باعتبار عقلي آن [بخاطر صرف زيبايي نه لذت حيواني دوست بدارند اين وسيلهاي براي پيشرفت در خوبي و خير خواهد بود چرا كه در واقع بيانگر حرص او نسبت به مؤثرترين چيز در قرب به مؤثر اول و معشوق محض و شبيهترين چيز به امور عاليه شريفه است]. ([27])
صاحب عشق حيواني در صدد تصاحب معشوق و تمتع از او و تخليه شهوت حيواني خود است اما عاشقي كه عشق او متعالي است در پي ريختن هستي خود به پاي معشوق و فدا ساختن و فاني شدن خود دراوست.
نكته قابل توجهي كه ابن سينا ذكر ميكند اين است كه ظاهر و باطن انسانها مبتني بر هم و حكايتگر از يكديگرند. حديثي را از پيامبر اكرم (ص) نقل مي كند كه فرمود «اطلبوا الحوائج عند حسان الوجوه» [حوائج و خواستهايتان را نزد زيبارويان بجوييد] و نتيجه ميگيرد كه حسن صورت نتيجه حسن سيرت، و اعتدال و حسن تركيب ظاهري دال بر اعتدال وجودت تركيب باطني است. باطن زيباست كه صورت زيبا ميآفريند و شمايل نيكو, باطني نيكو در فرد پديد ميآورد.
او انسانهاي خوشرو را معمولاً انسانهاي خوبي ميداند اما اعتراف دارد كه «قد يوجد أيضاً واحد من الناس قبيح الصورة حسن الشمائل». و نيز «قديوجد حسن الصورة قبيح الشمائل>.
گاهي انسانهاي زشتروي نيكصفت و نيز زيباروي زشتخو يافت ميشوند اما اينها استثناست. معتقد است انسانهاي زشتروي داراي حسن شمايل، داراي قبح صورت ذاتي نبودهاند بلكه در اثر عوارضي اينگونه شدهاند. زشتي آنان اصلي و ذاتي نيست بلكه عارضي است و يا اينكه حسن مشرب و معاشرت آنان دراثر عادت و اكتساب و اختلاط بانيكان بوده است. متقابلاً افراد زيباروي زشت سيرت نيز وجود دارند كه اين هم محتملاً معلول دو عامل است يا آن است كه قباحت سيرت مدخليت در ذات آنها نداشته بلكه بر حسب خلقت و فطرت خوب و پسنديده بوده و بواسطه عوارضي در طبع، بدخو شدهاند و شايد هم همنشيني با بدان در آنان تأثير سوء گذارده و عادت ثانوي آنها شده است. ([28])
بنابرين از نظر شيخ الرئيس، اگر در اين عشق، ارضای تمايلات غريزي ـ شهواني ملحوظ نظر عاشق نباشد بلكه صرفاً به حسن صورت واعتدال قامت و نيكي سجيت و صفات پسنديده او شيفته شود و دلبردگي او ناشي از زيباييهاي معشوق باشد نه معلول عطش او به تخليه شهوت، ممدوح و معقول است و از آنجا كه صورت و سيرت متناظرند در واقع او به سيرت نيكو عشق ميورزد هر چند كه مجلا و منظر او صورت است.
همين آمادگي انسان در عشق ورزي به زيباييها و نيكيها بسيار مغتنم و مبارك است، نفس را لطيف و مشتاق و صاحب وجد و حزن و گريه ميسازد و رقّت قلب و فكرت ايجاد ميكند. به عواطف و احساسات او لطافت و حيات ميبخشد. عاشق، گويي امري باطني و مخفي از حواس را ميطلبد و در نتيجه از شواغل دنيوي آزاد و رها ميگردد و از هر آنچه غير معشوق است اعراض مينمايد و از عالم كثرت به وحدت سلوك ميكند و بهمين جهت اقبال او به معشوق حقيقي آسانتر و سهل الوصولتر ميشود. زيرا او در پيوستن به معشوق حقيقي كه سر منشأ جميع كمالات و خوبيها و زيباييهاست محتاج به انقطاع از اشياء كثير نيست. بلكه كافي است كه از يكي ببُرد و به يكي ديگر بپيوندد.
ملاصدرا درباره اثر اين عشق ميفرمايد:
لعمري أن هذا العشق يترك النفس فارغة عن جميع الهموم الدنياوية إلاّ همّ واحد. فمن حيث يجعل الهموم هماً واحداً هو الإشتياق إلي رؤية جمال انساني، فيه كثير من آثار جمال الله و جلاله. حيث أشار بقوله «لقد خلقنا الإنسان في أحسن تقويم» و قوله «ثم أنشأناه خلقاً آخر فتبارك الله أحسن الخالقين». سواء كان المراد من الخلق الآخر الصورة الظاهرة الكاملة او النفس الناطقة. لأنّ الظاهر عنوان الباطن، و الصورة مثال الحقيقة. و البدن بما فيه مطابق للنفس و صفاتها، و المجاز قنطرة الحقيقة.([29])
يكي از بزرگترين موانع در تكامل معنوي و فكري انسان كثرت هموم و پراكندگي انگيزهها و گرايشهاي اوست. قوة خيال غالب انسانها همچون مرغ سرگرداني است كه هر آن بر شاخي مينشيند و همه توان و نيروي انسان را در اين كثرتها بيفايده صرف ميكند. همّ واحد يكي از نعمتهايي است كه سالكان، متفكران و تمام كساني كه توفيق ترقي در هر رشته و حرفهاي داشتهاند، از آن برخوردار بودهاند. در بعضي ادعيه آمده است كه «الّلهم اجعل همّنا هماً واحداً» . پيامبر اكرم(ص) در روايتي به اصحاب فرمودند:
لو لا تكثير في كلامكم و تمزيج في قلوبكم لرأيتم ما اري لسمعتم ما أسمع
آدمي وقتي داراي همّ واحدي شد تمام انرژي و قواي او در يك جهت متمركز ميشود و او را بسوي هدف سوق ميدهد. اين هنر بزرگ از عشق بر ميآيد. عشق اكسيري است كه وجود و خيال متكثر آدمي را توحّد ميبخشد و به يك نقطه متمركز ميسازد و از اينرو عامل بسيار قوي براي حركت، جنبش و تكاپو است. از جرأت و جسارت، صاحب خود را سرشار ميكند و وارد ميدانهايي ميشود كه هيچگاه عقل را شهامت آن نيست.
عشقها ماهيتاً واحدند و تفاوت در متعلق آن است. از هر نوع كه باشد يكي از كاركردهاي ارزشمند آن همين از كثرت به وحدت آوردن است كه زمينه بسيار خوبي براي سلوك و انقطاع از كثرت طبيعي است. عشق در واقع همان اشتياق و ميل شديد عاشق به اتحاد با معشوق است.
ابن سينا در نمط نهم آنجا كه از تمرين و رياضتهاي عرفاني صحبت ميكند يكي از اهداف رياضت و مجاهدت عرفاني را تلطيف سرّ و لطافت باطني ميداند. از جمله اموري كه در اين راستا مفيد و مساعد ميشمرد «الفكر اللطيف و العشق العفيف» است. عشق توام با عفاف و پاكي را در اين مسير بسيار كارساز ميداند. خواجه نصير الدين طوسي در شرح اشارات در توضيح سخن شيخ الرئيس ميگويد:
و الشيخ أشار بقوله العشق العفيف إلي الأول من المجازين… و الأول بخلاف ذلك يجعل النفس ليّنة شيقة ذات وجد ورقّة منقطعة عن الشواغل الدنيوية، معرضة عماسوي معشوقه جاعلة جميع الهموم هماً واحداً. و لذلك يكون الإقبال علي المعشوق الحقيقي أسهل علي صاحبه من غيره فإنّه لا يحتاج إلي الإعراض عن أشياء كثيرة و إليه أشار من قال من عشق وعفّ وكتم ومات، مات شهيداً. ([30])
ابن سينا در مورد تبعات محتملي كه بر عشق به زيبارويان مترتب است ميگويد:
عشق الصورة الحسنه قد تتبعه امور ثلاثة احدها حب معانقتها و الثاني حب تقبيلها و الثالث حب مباضعتها.
آغوش و بوس و كنار و مباضعت سه تبعه اين عشقند. نكته سوم يعني حب مباضعت است كه در واقع مرز فارق بين عشق نفساني و عشق حيواني است. اگر عاشق در طمع اين عمل با معشوق نيكصورت خود است عشق او عشق حيواني است هر چند اين قسم هم ميتواند با سهيم شدن قوه ناطقه از جنبه حيواني در آيد و با نيت بقا و تكثير نسل ارزشمند شود. مورد اول و دوم يعني آغوش و تقبيل را هم چنانچه از روي ريبه و شهوت باشد زشت تلقي ميكند اما اگر بمنظور نزديك شدن به معشوق و اتحاد با او باشد و اغراض شهوي در آن نباشد منكر نميشمرد.([31])
المجاز قنطرة الحقيقة
عشق مجازي (نفساني) و عشق حقيقي در معنا و ذات خود اختلاف چنداني ندارند. درهر دو معشوق موجودي است برخوردار از كمالات، نيكيها، زيباييها و سجاياي مطلق كه شاهنشين چشم و خيال عاشق را پر ميكند. عمده تفاوت متوجه مصداق است كه در اولي، مصداقي كه عاشق بعنوان مطلق پذيرفته است صرف خيال و مجازي از حقيقت ميباشد. چرا كه موجودي با آن اوصاف اطلاقي و نامحدود در اين جهان خاكي يافت نميشود. در چنين حالت اگر عاشق در پرتو عنايت سالك واصل و راه پيمودهاي قرار گيرد، مقدمه بسيار ارزشمندي جهت عبور به حقيقت خواهد بود. عبور از عشق مجازي به حقيقي را در آثار عهد يونان باستان بويژه در آثار افلاطون ميتوان سراغ گرفت. ليكن آنچه با تحقيق و تأمل در آثار دانشمندان مسلمان واضح ميشود آن است كه پرداختن به محبت بعنوان راه و طريقه را عرفا و حكما و علماي اخلاق در اسلام از آيات قرآن كريم الهام گرفته و سپس در پي تدوين اصول اين طريقه و روش بر آمدهاند و طبعاً با تأملات دروني و تفكر به برخي تقسيمات و ويژگيهاي هريك از اقسام محبت و احكام آن دست يافتهاند.([32])
امروز علماي اخلاق دو راه براي تهذيب نفس پيشنهاد ميكنند يكي راه عقل و ديگري راه عشق. راه عقل، بسيار طولاني و زمانمند و دير بازده است كه رندان جرعهنوش را با آن كاري نيست و در مسير عشق است كه ناگه زيك ترانه به مقصد ميرسند و ازاينرو كارايي آن بسيار فوق العاده است.
زمسجد به خرابـات شـدم خـرده مگـير مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد([33])
در راه عشق توصيه ميشود سالك، قلاّده محبت و عشق خود را به انسان كاملي بياويزد و از آنجا كه از اولين ميوههاي عشق همگوني و سنخيت بين عاشق و معشوق است، صفات معشوق مانند مولدي از رشته عشق به عاشق سرايت مييابد. اينجاست كه آيين دوستيابي و دوست گزيني و نيز محبت اهل بيت عصمت و طهارت ارزش انكار ناپذيري مييابد.([34])
ملاصدرا عشق نفساني را بطور مطلق و بدون قيد و شرط تجويز نميكند. شايستگي آن را منوط به وقت و حال افراد ميداند. معتقد است كاربرد آن فقط در اواسط سلوك عرفاني و براي ترقيق نفس و بيداري از خواب غفلت و خروج از بحر شهوات حيواني مفيد فايده است. اما موقعي كه نفس با علوم الهيه استكمال يافت و صاحب ملكه اتصال به عالم مقدس شد، اشتغال به آن شايسته نيست چرا كه چنين انساني به حقيقت واصل شده است و خروج از حقيقت و آن مرتبه عالي به مجاز و مرتبهداني مورد ذم عقلاست.
إذا وقع العبور من القنطرة إلي عالم الحقيقة فالرجوع إلي ماوقع العبور منه تارة اخري يكون قبيحاً معدوداً من الرذائل.([35])
او بعيد نميداند يكي از عوامل اختلاف حكما در اين خصوص همين باشد كه وقوف بر آن عشق مجازي يا رجوع بعد از وصول به حقيقت پسنديده نيست.
چنانكه مشهور است، شروع عشق در زندگي و سرگذشت اكثر عرفا، با عشق مجازي بوده است. در مورد ابن عربي، مولانا، حافظ و از معاصران مرحوم شهريار چنين حكاياتي را ذكر ميكنند. طفل راه يافته در مكتب عشق را نخست بايد با ابزارهاي بچهگانه تعليم داد تا پس از ورزيدگي او را متصل به حقايق كرد.
غازي بدست پور خود شمشير چوبين ميدهد تا او در آن استا شـود شمشير گيـرد در غــزا
عشقي كه در انسان بود، شمشير چوبين آن بود آن عشق بارحمـان شود چون آخر آيـد ابتـلا([36])
اما و هزار اما اين وادي بس خطرناكي است و طي آن بيهمرهي خضر مقدور نيست. لكن چنانچه دست تقدير بر سر راه سالك چنين پديدهاي را گذارد، برخورد عفيفانه، رندانه و صبورانه سالك با آن پديده در كيمياگري او وزدودن زنگارها و ناخالصيها از فلز وجود او بسيار بسيار كارساز خواهد بود كه از هيچ چيز جز آن بر نخواهد آمد. حصار انانيت و خودبيني را در او ميشكند. عطش حركت بسوي كمالات و زيباييها را دراو شدت ميبخشد. قواي او را به فعليت ميآورد. ذهني تيز، قلبي نوراني، روحي لطيف و عواطفي رقيق به او ارمغان ميدهد و او را بر درك ظرايف و امور معنوي و متعالي آگاه ميسازد.
هذا العشق الإنساني إذا لم يكن مبدؤه إفراط الشهوة الحيوانية ـ بل إستحسان شمائل المعشوق وجودة تركيبة و إعتدال مزاجه و حسن أخلاقه و تناسب حركاته و أفعاله و غنجه و دلاله ـ معدود من جملة الفضائل و هو يرقق القلب و يزكّي الذهن و ينبّه النفس علي إدراك الامور الشريفة. و لأجل ذلك أمر المشايخ مريديهم في الإبتداء بالعشق. و قيل ’ العشق العفيف اَوْ في سبب في تلطيف النفس و تنوير القلب‘. و في الأخبار «إن الله جميل يحب الجمال» و قيل «من عشق و عفّ و كتم و مات مات شهيداً>. ([37])
در زبان عرفان محبوب واقعي انسانها در هر مرتبهاي كه باشند، خداست. منتها اين حب و دوستي محبوب در حبهاي ديگر و محبوبهاي ديگر ظاهر ميشود. بيان ابن عربي عارف بزرگ اسلامي ناظر بر اين معناست: «ماأحبّ غير خالقه و لكن إحتجب عنه تحت زينب و سعاد و هند.» ([38])
شيخ الرئيس در رساله عشق پس از بيان اينكه علت اولي و واجب الوجود خير محض است ميگويد محبوب واقعي نفوس بشري، ملكي و متأله همان خير محض و كمال مطلق است. هر نفسي محبّ و دوستدار خود و كمالات خود است و چون همه كمالات و خيرات از علت اولي فائض شده و كمال نفوس نيز به معرفت و تقرب به او حاصل ميشود پس در واقع نفوس همه شايق و محبّ به علت اولي و خير محض ميباشند.([39])
همچنين در الهيات شفا آورده است:
فالواجب معقول عقل اَوْ لم يُعقل و معشوق عُشِقَ او لم يُعشق. واجب الوجود معقول است چه بواسطه غير تعقل شود چه نشود. همانگونه كه معشوق است چه غير به او عاشق باشد چه نباشد.([40])
دلي كو عاشق خوبان مهروست بـداند يا نـداند عاشق اوست
ملاصدرا در الشواهد الربوبيّة تحت عنوان حكمة قرآنية چنين ميگويد:
جميع مردم عبادت كننده در مقام تصور موحدند و در مقام تصديق مشرك. بجهت اينكه آنان منشأ خير و مطلق كمال و كمال مطلق را ميپرستند و دوست دارند… حتي بت پرستان نيز اصنام را بگمان الوهيت عبادت ميكنند و از اين جهت با اكثر مسلمانان تفاوتي ندارند و آيه شريفه «قضي ربّك ألاّ تعبدوا إلاّ ايّاه» حكم و قضاي الهي را ميتوان بر قضاي تكويني و فطرت همگاني ودين فطري در همه موجودات حمل كرد.([41])
ابن عربي در فتوحات مكيّه در مورد اينكه همه حبها و عشقها، آگاهانه يا ناآگاهانه منتهي به حب خداست ميگويد:
ما معمولاً خدا را در مظاهر او و تحت اسامي خاصي چون ليلي و لبني و اشخاص ديگر دوست داريم و نميدانيم كه او (متعلق دوستيها) عين حق است. ما اسم را دوست داريم و نميدانيم كه او عين حق است… بعضي از ما محبوب را در دنيا خواهد شناخت و برخي تا مرگ هم نميشناسند تا پس از مرگ وقتي پردهها كنار رفت ميفهمد كه او جز خدا را دوست نداشته است ولي اسم مخلوق، حجاب آن شده است.
در مورد بت پرستان نيز ميگويد:
و ما عبد إلاّ الله من حيث لا يدري و يسمي معبوده بمناة و العزّي و اللات، فإذا مات و انكشف الغطاء علم أنه ما عبد إلاّ الله.([42])
ملاي رومي نيز محبوبها و معشوقهاي خاكي را از آنجهت محبوب ميداند كه پرتوي از محبوب واقعي در آنهاست و جرعهاي از آن جام پنهاني بر آنها ريخته است و در واقع نوك پيكان عاشقان دنيوي متوجه اصل و منبع آن زيباييها و كمالات ميباشد.
جرعهاي بر ريختي زان خفيه جـام بــر زمين خــاك مـن كأس الكرام
هست بر زلف و رخ از جرعه نشان خاك را شاهان همــي ليسند از آن
جرعة حسن است اندر خاك كش كه بصد دل روز و شب ميبوسيش
جرعه خاكآميز چون مجنون كند مر تو را تا صاف او خود چون كند
هر كسي پيش كلوخي جامه چاك كان كلوخ از حسن آمـد جرعه ناك
جرعة بر مـاه و خورشيد و حمـل جرعة بـر عرش و كرسـي و زحـل
جرعـة بـر زرّ و بر لعــل و درر جرعـة بـر خمـر و بر نـقل و ثمر
جرعـة بر روي خوبــان لطـاف تا چـگونه باشد آن راووق صـاف([43])
پايان سخن
نتيجة نهايي كه از اقوال بزرگان از حكما و عرفا ميتوان گرفت اين است كه عشق با وجود، گره خورده است و همه موجودات عاشق وجود و كمالات هستند. منتها در هر مرتبهاي از وجود بشكلي تحقق مييابد. در مورد انسان چون از قوه عقل و اختيار بر خوردار است و حركت او طبعي و غريزي نيست، مسئله عشق بشكل خاصي ظهور پيدا مي كند كه با عقل خود مصاديق مختلفي را بر ميگزيند و به آنها دل ميبندد. چنين تعقل و خيال و گزينش در ساير موجودات وجود ندارد و صرفاً به كشش طبعي غريزي خلاصه ميشود. پايان نوشتار را به سخن صدر المتألهين مزين ميكنيم:
و اعلم أنّ الغرض الاقصي و الحكمة الاسني من وجود العشق في نفوس الظرفا و محبتها لحسن الابدان و زينة الأشكال إنما هولأن تتنّبه من نوم الغفلة و رقدة الجهالة و ترتاض بهامدة و تخرج من القوة إلي الفعل و تترقي من الامورالجسمانية إلي الامور النفسانية و منها إلي محاسن الامور الدائمة الكلية و تتشوق إلي لقاء الله و لذّات الاخرة.([44])
پی نوشتها:
1. ابن عربی, فتوحات مکية, ج 2, ص 111, دارُاحياء التراث العربی, بيروت(دوره چهار جلدی).
2. مثنوی, دفتر سوم بيت 4668.
3. الهی قمشه ای, محيی الدين مهدوی, حکمت الهی, دفتر انتشارات اسلامی 1363, ص 140 – 146.
4. صدرالدين شيرازی, الاسفار العقلية الاربعة, منشورات مصطفوی, قم, ج 7, ص 176.
5. همان, ص 152, پاورقی.
6. ر.ک. الشواهد الربوبية, تصحيح سيد جلال الدين آشتيانی, مرکزنشر دانشگاهی, بخش تعليقات, ص 597, ايضاً رسائل ابن سينا, رسالة العشق, ص 396.
7. ر.ک. اسفار, ج 7, ص 148.
8. همان, ص 150.
9. ر.ک. رسائل ابن سينا, انتشارات بيدار, قم, ص 381.
10. همان, ص 371 – 381.
11. اسفار, ج 7, ص 153.
12. همان, پاورقی, 153.
13. همان, ص 160, عنوان فصل 17.
14. همان, 149.
15. ر.ک. رسائل ابن سينا, ص 377.
16. همان, ص 393.
17. ر.ک. اسفار, ج 7, ص 164 _ 174.
18. ر.ک. همان, ص 165 و 167.
19. مطهری, مرتضی, فطرت, ص 91 صدرا.
20. ر.ک. اسفار, ج 7, 91.
21. ر.ک. فطرت, ص 95.
22. اسفار, ج 7, ص 172.
23. همان, ص 175.
24. ابن سينا, الاشارات و التنبيهات, ج 3, دفتر نشر الکتاب, ط 1403, ص 383.
25. ر.ک. رسائل ابن سينا, ص 386.
26. اسفار, ج 7, ص 179.
27. رسائل ابن سينا, ص 387.
28. ر.ک. رسائل, ص 388.
29. ر.ک. اسفار, ج 7, ص 174.
30. اشارات و تنبيهات, ج 3, ص 383.
31. ر.ک. رسائل ابن سينا, ص 388.
32. ر.ک. کيهان انديشه, ش 37, مقاله عشق حقيقی و عشق مجازی, سعيد رحيميان.
33. ديوان حافظ.
34. برای اطلاع بيشتر ر.ک. مطهری, مرتضی, جاذبه و دافعه حضرت علی (ع).
35. اسفار, ج 7, ص 175.
36. غزليات شمس, 1/22.
37. اسفار, ج 7, ص 174.
38. فطرت, ص 120.
39. ر.ک: رسائل ابن سينا, ص 393.
40. ابن سينا, الهيات شفا, انتشارات ناصر خسرو طهران, ص 370.
41. الشواهد الربوبية, تصحيح استاد آشتيانی, ص 144.
42. ابن عربی الحاتمی الطايی, الفتوحات المکيه, المجلد الرابع, دار صادر بيروت, ص 259.
43. مثنوی, دفتر پنجم 372.
44. اسفار, ج 7, ص 186.