افق خداشناسي در فلسفه ارسطويي و حكمت صدرايي

 

 علي اله‌بداشتي

استاديار دانشگاه قم

غايت هستي؛ وجود متعالي.

اهميّت سخن گفتن از خدا بر كسي پوشيده نيست و هيچ نظام فلسفي نيست كه در اين مسئله نفياً يا اثباتاً سخني نگفته باشد، از جمله در دو نظام فلسفي ارسطويي و صدرايي درباره ضرورت وجود خدا و اوصاف جلال و جمالش بحث شده و خدا در هر دو نظام فلسفي جايگاه ويژه‌يي دارد.([1]) بويژه در حكمت صدرايي كه در بيشتر آثارش از ذات و صفات و اسماء و افعالش سخن رفته است. وي علاوه بر آنكه آثار مستقلي مانند كتابهاي المبدأ و المعاد، المظاهر‌الالهية و حكمت‌عرشيه در اينباب ارائه نموده در ديگر آثارش نيز در اين زمينه مباحث مستوفايي دارد. از جمله در اسفار (كه مفصلترين اثر علمي ‌اوست و يك سوم آن به مباحث الهيات بالمعني الاخص، اختصاص يافته است)([2]) الشواهد الربوبيه، المشاعر، المفاتيح‌الغيب و... . در اين مختصر هدف، مقايسه انديشه‌هاي دو حكيم شرق و غرب، متعلق به دو دوره متقدم و متأخر در باب شناخت خدا بويژه اوصاف كمالي اوست.

بديهي است كه ديدگاههاي هر يك از ايندو حكيم درباره خدا بر مباني فكري و فلسفي آنها استوار است; از اينرو لازم است ابتدا مباني هستي‌شناسي و روشهاي معرفتي هر يك را بررسي نموده آنگاه به مقايسه فهم و تفسير آنها درباره خدا بپردازيم.

1. مقايسه روشهاي معرفتي ارسطو و ملاصدرا

از اين نظر آنها در بعضي جهات همسويي و در برخي ديگر اختلاف دارند: ارسطو در معرفت، عقلگراست و روش فكري او مبتني بر براهين عقلي است و از روشهاي شهودي و وحياني بهره ندارد و يا اگر داشته در آثارش كمتر ظهور پيدا كرده است.

صدرالمتألهين گرچه بر مبناي مشرب فلسفيش عقلگراست و ديدگاههايش را بر براهين عقلي استوار ميسازد اما از دستمايه‌هاي عرفاني و شهودي و وحياني كاملاً بهره‌مند است; گرچه سعي بليغ دارد تا اين يافته‌هاي شهودي و مستنبط از كتاب مقدس (قرآن) را توجيه عقلاني نمايد اما در هر صورت از اينجهت از ارسطو فاصله ميگيرد و از انحصار معرفت در روش برهاني عقلي ميگريزد چرا كه او روش معرفت شهودي بويژه وحياني را كاملاً معتبر ميداند، چنانكه در مقدمه المظاهرالالهية مينويسد:

حكمت... عنايتي رباني و موهبتي الهي است كه داده نميشود مگر به كسي كه خداي سبحان او را پذيرفته باشد،([3]) چنانكه خداي تعالي ميفرمايد: «يؤتي الحكمة من يشاء»(بقره/269) و اين حكمتي است كه از آن، گاه به قرآن و گاه به نور و نزد عرفا به عقل بسيط تعبير شده است و از فضل الهي و كمال ذات و رشحات وجود اوست كه هر كه از بندگان خاصش را برگزيند عطا ميكند و كسي بدان نميرسد مگر بعد از آنكه با تقوي و پرهيزكاري و زهدورزي در طريق مقربين از ملائكه الهي و بندگان صالحش درآيد. آنگاه خدا او را از نزد خودش دانايي ميبخشد و حكمت عطا ميكند.

البته لازم بذكر است كه صدرالمتألهين در ادامه مطلب از قول ارسطو مينويسد:

من أراد أن يشرع في علومنا فليستحدث لنفسه فطرة أخري؛ كسي كه ميخواهد در علوم ما سير كند بايد براي خودش فطرت ديگري جستجو كند.([4])

ايشان در تفسير سخن ارسطو مينويسد:

علوم الهي همانند عقول قدسي هستند، از اينرو دريافت آنها به تجرد تام و لطف قريحه نيازمند است و اين همان فطرت ثانيه‌يي است كه در كلام معلم اول آمده است.([5])

از نظر ملاصدرا اين فطرت ثانيه كسب نميشود مگر با رياضتهاي علمي ‌و عملي كه جمع روشهاي برهاني و عرفاني است.([6]) البته ملاصدرا از منبع عظيم وحياني چون قرآن نيز بهره‌مند بود كه به آثار و افكار او غناي برتري بخشيد، اما ارسطو از آن محروم بود.

2. مباني هستي شناختي‌ ارسطو و ملاصدرا

با بررسي آثار ايندو حكيم همسويي‌هاي زيادي در اينباب قابل دريافت است.

2 ـ 1: موضوع علم الهي «موجود مطلق» يا «موجود بما هو موجود» است; ارسطو و ملاصدرا بر اين سخن متفقند.([7]) به گفته شرف خراساني مسئله هستي و موجود براي ارسطو در همه مراحل گسترش فلسفيش مطرح بوده... و آن را بنياديترين موضوع پژوهش فلسفي ميشمارد،([8]) چنانكه در ترجمه كتاب يازدهم فصل سوم مابعدالطبيعه مينويسد:

دانش فيلسوف با موجود بما هو موجود سروكار دارد.([9]) در جاي ديگر ارسطو گزارش كرده است كه فلسفه، شناخت حقيقت ناميده ميشود([10]) و در پايان اين گزارش آمده كه هر چيزي به آن اندازه داراي حقيقت است كه داراي «هستي» است و در گزارش كتاب پنجم مابعدالطبيعه آورده كه«هستي» (وجود) و «هست» دلالت بر آن دارند كه چيزي حقيقي (يا راست) است و «نيستي» بر آن دلالت دارد كه چيزي راست يا حقيقيتر نيست.([11])

ملاصدرا نيز مسئله وجود را اساس قواعد حكمت و مبناي مسائل الهي و محور سنگ آسياب علم توحيد و معاد... ميداند و در بسياري از آثار فلسفيش ابتدا به تبيين مسئله وجود و اثبات اصل اصيل اصالت وجود ميپردازد.([12])

در مقدمه المشاعر مينويسد:

وجود، اصل ثابت در هر موجود است و «حقيقت»، منحصر در وجود است و غير وجود همچون عكس و سايه و شبح وجودند. ([13])

و در سفر اول الاسفار الاربعة مينويسد:

مبدأ اثر و اثر مبدأ (اول تعالي) تنها وجودات حقيقي هستند... نه مفاهيم انتزاعي وجود كه تنها امري ذهنيند... و نه ماهيات مطلقه كه در ذاتشان امري مبهمند و از حقيقت وجود بهره‌يي نبرده‌اند.([14])

پس، از نگاه ارسطو و ملاصدرا فلسفه در پي شناخت حقيقت است و حقيقت هر چيزي به وجود است و هر چيزي آن اندازه بهره از حقيقت دارد كه از وجود بهره دارد. چيزي حقيقي است كه هستي دارد و آنچه كه هستي ندارد حقيقي نيست و عكس، سايه و شبح وجود است يا بطلان و پوچي.

2ـ2: اشتراك معنوي وجود: ارسطو و ملاصدرا در اين مسئله اتفاق نظر دارند كه مفهوم موجود بر همة موجودات به يك معنا اطلاق ميشود. ارسطو ميگويد:

اگر (موجود) تنها بنحو همنامي‌(اشتراك اسمي) گفته شود نه بحسب معنايي مشترك آنگاه در زير يك دانش قرار نميگيرد.([15])

ملاصدرا نيز به اشتراك معنايي مفهوم وجود تصريح ميكند و آن را امري بديهي ميداند و ساده‌ترين دليل آن را اين ميداند كه اگر وجود، قافيه ابيات در شعري قرار گيرد همه آن را به يك معنا ميفهمند بخلاف لفظ عين.([16])

2ـ3: تشكيك وجود: يكي ديگر از اشتراكات مباني هستي‌شناختي ارسطو و ملاصدرا مسئله تشكيك وجود است. خراساني در مقدمه شرح مابعدالطبيعه ارسطو مينويسد:

ارسطو اين نكته را در نظر دارد كه مفهوم هستي دربارة همه موجودات يكسان بكار نميرود. هسته نظريه تشكيك در وجود نزد وي يافت ميشود، برخي چيزها را ميتوان نسبت به چيزهاي ديگر «موجودتر» دانست; زيرا وجود آنها مقدم و شرط پيشين وجود چيزهاي ديگر است. وي اين مطلب را اينگونه بيان ميكند كه اگر صورت، مقدم بر ماده و «موجودتر» از آن است بهمين دليل بر مركب (از هر دو آنها) نيز مقدم خواهد بود. ([17])

از گزارشي كه كاپلستون ميدهد نيز ميتوان اين رأي را دريافت: كاپلستون مينويسد: ]در مابعدالطبيعه ارسطو[ لفظ وجود دقيقاً به يك معنا بر همه اشياء موجود حمل نميشود; زيرا نحوة وجود داشتن يك جوهر با يك كيفيت كه حالتي از جوهر است، يكسان نيست. تشكيك وجود نزد ملاصدرا نيز از اصول بنيادين فلسفه اوست، اين مسئله در فلسفه صدرايي تبيين روشنتري از فلسفه ارسطويي دارد. از نگاه صدرالمتألهين وجود حقيقت ذومراتبي است كه مبدأ آن در قوس صعود از شديدترين و كاملترين مرتبه وجود آغاز ميشود و به ادني مرتبه وجود پايان مييابد.([18]) چنانكه مينويسد:

وجود در بعضي موجودات مقتضاي ذاتشان است اما در بعضي چنين نيست، در بعضي بحسب طبيعت وجود، اقدم از بعضي ديگر و تمامتر و قويتر است. پس وجودي كه سبب و علتي براي او نيست اولي و شايسته‌تر به موجود بودن است از غير خودش. همچنين وجود هر يك از عقول فعاله بر وجودهاي مراتب بعد از خودشان اولي‌تر به موجود بودن هستند. همچنين وجود مفارق از ماده از وجود مادي ـ بويژه ماده اولي ـ قويتر و شديدتر است.([19])

نتيجه اينكه دقت در عبارتهاي ارسطو درباره جواهر ثابت و فسادناپذير و جواهر فسادپذير، موجودتر دانستن فعل از قوه، تقدم فعل بر قوه و صورت از ماده، مراتب وجود ملاصدرا ما را به اين نكته روشن ميرساند كه نزد هر دو فيلسوف وجود، گرچه برحسب معنا بر وجودات مختلف اطلاق ميشود اما برحسب مصداق و حقيقت وجود، دلالت آن بر موجودات مختلف بنحو تشكيكي است نه متواطي.

2ـ4: جوهر: جوهر نزد ارسطو جايگاه ويژه‌يي دارد، چنانكه سؤال از «موجود چيست؟» را منعطف به سؤال از «جوهر چيست؟» ميداند و مينويسد:

در واقع آنچه كه از ديرباز و اكنون و هميشه جستجو شده و خواهد شد و هميشه مايه سرگشتگي است اين است كه موجود چيست؟ و اين بدان معناست كه جوهر چيست؟(tis he ousia).

ارسطو مباحث زيادي در مابعدالطبيعه در باب جوهر طرح ميكند و يكي از مسائل محوري فلسفه اوست. به گزارش كاپلستون ارسطو در كتاب اپسيلن  (E)مابعدالطبيعه، جواهر را صرفاً به جواهر تغييرپذير و تغييرناپذير تقسيم ميكند.([20]) اما در كتاب «لامبدا» سه نوع جوهر تشخيص ميدهد:

1. محسوس و فناپذير;

2. محسوس و سرمدي، يعني اجسام سماوي;

3. نامحسوس و سرمدي.

اين تقسيمبندي ارسطو، او را به اينسو ميكشاند كه خدا را جوهر نامحسوس و سرمدي بداند امّا در آثار صدرالمتألهين گرچه نظير اين تقسيمبندي قابل اثبات است،([21]) اما جواهر دانستن خدا نفي ميشود،([22]) همچنانكه ابن‌سينا جوهر دانستن خدا را نفي ميكند.([23])

2ـ5: علل وجود هر شيء حادث چهار چيز است: علل مادي، صوري، فاعلي و غايي. علل شيء نميتوانند لايتناهي باشند. اين اصلي است كه ارسطو و ملاصدرا در آن اتفاق نظر دارند([24]) و يكي از مباني اثبات وجود مبدأ بحث تناهي علل است.([25])

2ـ6: لازمه هر حركتي داشتن فاعل و غايت است و حركتها يا مستقيمند يا مستدير. حركت مستدير ميتواند بينهايت ادامه داشته باشد اگر علل آن سرمدي باشند و از نظر ارسطو وجود و حركت سرمدي ضروري است.([26]) ملاصدرا علاوه بر حركتهاي عرضي، حركت در جوهر را نيز اثبات ميكند.([27])

2ـ7: تقدم فعليت بر قوه: ارسطو و ملاصدرا بر اين نكته متفقند كه در كل، فعليت بايد مقدم بر قوه باشد. ارسطو ميگويد اگر قوه مقدم بر فعليت بود ممكن بود هيچ چيز وجود نداشته باشد.([28]) ملاصدرا نيز ميگويد: اگرچه در حوادث زماني قوه مقدم بر فعليت است در نهايت بايد فعليت مقدم بر قوه باشد، چون قوه همواره بايد قائم به جوهر باشد و آن جوهر بايد بالفعل باشد... و برخي اشياء فعل محضند مثل اول تعالي و عقول.([29])

اينك لازم است با توجه به اين مباني تصور ايندو حكيم از خدا را بررسي نماييم.

تصور ارسطو و ملاصدرا از خدا([30])

بگزارش برخي مترجمان و شارحان ارسطو، خدا در فلسفه ارسطو جايگاه ويژه‌يي دارد([31]) و آن را در پري فيلوسوفياس (درباره فلسفه) و «فلسفه نخستين» بحث كرده است كه بعدها متافيزيك يا مابعدالطبيعه ناميده شد. ملاصدرا نيز در بسياري از آثارش از خدا سخن گفته است. شايسته است در اينجا اين مسئله را در دو فصل بررسي نماييم: اول، اثبات وجود خدا و توحيد از نگاه ارسطو و ملاصدرا. دوم، صفاتي كه براي او ـ جل جلاله ـ برميشمارند:

اثبات وجود خدا در فلسفه ارسطو: او در نخستين نوشته‌هاي همگاني (بيروني) خودش، در اثبات وجود «مبدأهستي» و هستي خدا ميكوشيده است([32]) و بطور كلي از نظر ارسطو رسالت فلسفه، علم به علل نخستين است،([33]) او همچنين دانش الهي (خداشناسي Theologike) را بهترين دانش ميداند زيرا درباره ارجمندترين (شريفترين) موجود بحث ميكند.

ارسطو از دو راه وجود مبدأ را اثبات ميكند:

الف. برهان حركت: وي بر مبناي تناهي علل وجود و غايت داشتن حركت و وجود حركتهاي سرمدي و تقدم فعليت بر قوه نتيجه ميگيرد كه اگر حركت مستدير دائم وجود دارد پس هميشه بايد علتي ثابت موجود باشد كه بنحو واحد به حركت، فعليت و تحقق ببخشد.

اين علت ثابت كه مبدأ حركت جاويدان است محرك نخستين يا محرك اول نام دارد، كه بواسطه كمال خويش در فلك اعلي ايجاد شوق ميكند و فلك اعلي براي وصول به كمال معشوق خويش حركت ميكند. پس علت فاعلي و علت غايي در حركت سرمدي فلك يك چيز است و بقول ابن‌رشد اين محرك به حركت درمي‌آورد فلك را همانگونه كه اشياء لذيذي كه مطلوب ما هستند ما را بسوي خويش ميكشانند.([34]) اين برهان ارسطو علاوه بر مباني گذشته بر اين فرض استوار است كه اولاً، جهان سرمدي است و نامخلوق. ثانياً، فلك داراي نفس است و كمال مبدأ اعلي را درك ميكند و اين ادراك در او ايجاد شوق ميكند و موجب حركت ارادي فلك ميشود. پس حركت فلك از نوع راندن يك فاعل محرك همچون راندن يك اتومبيل نيست، بلكه مانند حركتي است كه معشوق در عاشق ايجاد ميكند و او را به سويش ميكشاند.([35])

ب) برهان بهترين (درجات كمال): اين برهان ارسطو بر اين فرض مبتني است كه «هر جا يك بهتر هست يك بهترين نيز هست» و همه كمالات متناهي نهايتاً از كمال مطلق سرچشمه ميگيرند يا از كمال مطلق كه منبع همه كمالات متناهي است بهره‌مند هستند. بگفته كاپلستون اين برهان ارسطو از نظر زماني مقدم بر برهان محرك اول است و اين مربوط است به دوره نخست زندگاني او يعني آن هنگام كه تحت تأثير افلاطون بوده است.([36])

البته در مابعدالطبيعه آنجا كه در تبيين محرك نخستين و فعاليت او سخن ميگويد اين نكته را يادآور ميشود كه «نخستين» هميشه بهترين يا همانند (بهترين) است([37]) و در ادامه برهان حركت مينويسد:

از آنجا كه موجود محركي است كه خودش متحرك نيست و موجود بالفعل است اين متحرك ]حركت مستدير فلك [را نيز آن موجود به حركت درمي‌آورد پس آن وجوباً موجود است و تا آنجا كه واجب است «وجودش» خير و جمال است و بدينسان مبدأ است زيرا ضروري (يا واجب) داراي اين معناها... ، پس به چنين مبدأ است كه آسمان و طبيعت وابسته‌اند.([38])

نتيجه اينكه شارحان افكار ارسطو در مجموع، دو برهان براي اثبات مبدأ از ارسطو نقل كرده‌اند.

اثبات مبدأ از نظر ملاصدرا: ملاصدرا براهين متعددي براي اثبات واجب تعالي نقل مي‌كند كه برخي ابتكار خودش و برخي طريقه ديگر متفكران است. او برهان حركت را بر مبناي حركت جوهري كاملتر و دقيقتر ميداند، چرا كه بر اساس حركت جوهري همه طبايع جسماني ـ فلكي و عنصري ـ وي همواره در حال تغيير و تجددند و نيازمندند به تغييردهنده‌يي كه جسم و جسماني نيست.([39])

برهان ديگر او از راه معرفت نفس است كه آن را به طبيعيون نسبت ميدهد و آن را برهان با ارزشي ميداند اما آن را بعد از مرتبه برهان صديقين قرار ميدهد. سوم، برهان امكان و وجوب است كه ملاصدرا تقريرهاي مختلف آن را نقل ميكند.([40]) چهارم، برهان صديقين است، اين برهان مهمترين برهاني است كه صدرالمتألهين بر مبناي اصالت وجود و تشكيك وجود براي اثبات اول تعالي اقامه ميكند. باين بيان كه وجود حقيقت عيني واحد بسيطي است كه بين افراد آن اختلافي نيست مگر بكمال و نقص، شدت و ضعف; نهايت درجه كمال وجود يعني، درجه‌يي كه تمامتر و كاملتر از آن نه وجود دارد و نه قابل تصور است آن مرتبه‌يي است كه هيچ وابستگي به غير ندارد و در ذاتش واجب و مستغني از غير است و او وجود صرف و بحت و بسيطي است كه تمامتر از او نيست و او واجب‌الوجود است.([41])

در مقايسه برهان درجات كمال ارسطو و برهان صديقين صدرايي مسامحتاً ميتوان گفت اين دو برهان قرابتي دارند اما مباني برهان ارسطو منظم شده نيست و يا آنچه گزارش شده، ناقص است.

توحيد

مهمترين مسئله در معرفت خداي تعالي توحيد است كه لازم است هر حكيمي ‌ديدگاهش را در اينباب بتصريح بيان نمايد.

توحيد واجب الوجود از نظر ارسطو: سخنان ارسطو در باب توحيد مشوش است. چون گاهي او از متحركهاي سرمدي متعدد و بتبع آن از محركهاي سرمدي ثابت سخن ميگويد و گاه از محرك نخستين و بهترين، چرا كه در يكجا ميگويد:

از آنجا كه ميبينيم غير از حركت كل جهان كه ميگوييم جوهر نخستين نامتحرك آن را به حركت درمي‌آورد حركتهاي مكاني ديگر هم موجودند مانند حركتهاي جاويدان ستارگان سرگردان (سيارات)، پس هر يك از اين حركات مكاني نيز بايد بوسيله يك جوهر بذاته نامتحرك و جاويد به حركت درآورده شود. پس آشكار است كه جوهرها ضرورتاً به همان تعداد (سيارات) وجود دارند.([42])

اما در جاي ديگر ميگويد: يك آسمان (جهان كيهاني) وجود دارد... پس محرك نخستين كه نامتحرك است هم مفهوماً و هم عدداً يكي است.([43])

ابن‌رشد نيز در تفسيرش مينويسد:

غير از حركت كلي كه براي جواهر هست و آن را جوهر اول كه غير متحرك است حركت ميدهد، حركات مستدير ديگري هم هست، پس ناچار هر يك از اين حركات بايد محرك ثابت و سرمدي داشته باشد.([44]) درنهايت ارسطو نتيجه ميگيرد كه تعداد محركهاي ثابت سرمدي بايد بتعداد اجرام متحرك باشد.([45])

كاپلستون نيز در گزارش خودش از مابعدالطبيعه مينويسد:

ارسطو بظاهر عقيده كاملاً مشخص درباره تعداد محركهاي نامتحرك نداشته است... در فصول هفت و نه كتاب «لامبدا» ارسطو از يك محرك نامتحرك سخن ميگويد اما در فصل هشت آن پنجاه و پنج محرك متعالي ظاهر ميشوند.([46])

فلاسفه قرون وسطي فرض ميكردند كه عقول يا ملائكه افلاك را به حركت درمي‌آورند. اين فلاسفه آنها را تابع محرك اول يا خدا ميشمارند.([47])

توحيد از نظر ملاصدرا: صدرالمتألهين با برهان صديقين خويش توحيد را نيز ثابت ميكند.([48])

فقد ثبت وجود الواجب بهذا البرهان ويثبت به أيضاً توحيده؛ پس با اين برهان وجود واجب و همچنين توحيد او ثابت شد. البته صدرالمتألهين براهين ديگري براي توحيد واجب ذكر ميكند.([49])

ملاصدرا در بحث از وحدت اله عالم، سخن ارسطو را مؤيد بر ديدگاه خويش مي‌آورد و آن استدلال ارسطو از وحدت عالم بر وحدت اله است.([50]) خلاصه اينكه كلام صدرالمتألهين در باب وحدت واجب و وحدت رب و وحدت اله صريح و روشن است اما همانگونه كه اشاره شد توحيد رب، به گفته شارحان، نزد ارسطو تبيين روشني ندارد.

مقايسه ديدگاههاي ارسطو و ملاصدرا در اثبات خدا و توحيد:

1. برهانهاي ارسطو برهانهاي جهانشناختي و زيباشناختي هستند كه در هر دو برهان، ارسطو از پديده ها و معلولها بعلت راه يافته است و اينها برهان انّي ناميده ميشوند كه از نظر حكما با اينها نه وحدت شخصي و علت معيّن بلكه علت نوعي ثابت ميشود، اما برهان صديقين صدرايي از نظر به معلولها بينياز بوده و با نظر به وجود، وجوب آن ثابت ميشود و آن را برهان لمي‌ يا شبه ‌لم مينامند. كه از احدالمتلازمين به لازم ديگر پي ميبرند و نيازي نيست كه به معلولها نظر نمايند و ابتدا علت و سپس توحيد آن را ثابت كنند بلكه با يك برهان هم واجب تعالي و هم توحيد او ثابت ميشود.

2. برهان ارسطو، بر حركت سرمدي افلاك و نقش داشتن فلك مبتني است كه برخلاف برهان صدرايي با خدشه وارد شدن بر مقدمات برهان و فيزيك ارسطويي، اين برهان ديگر افاده يقين و اثبات مطلوب نميكند.

3. با برهان ارسطو تنها خداي مدبر و محرك فلك ثابت ميشود نه خداي خالق، چون از نظر ارسطو افلاك وجودات سرمدي و حركت سرمدي دارند اما در خداشناسي صدرايي و برهان حركت جوهري صدرايي، خداوند خداي خالق و فعال و خداي آفريننده است و آفرينش او دائمي ‌است، چون براساس حركت جوهري، شيء در ذات خودش تجدد و تحول پيدا ميكند نه اينكه وجود ثابتي داشته باشد و خدا تنها محرك حركت مكاني او باشد.

4. از نگاه ارسطو فاعليت خدا در جهان از طريق غايت بودن اوست. او خودش ثابت است و عنايتي به مادون ندارد و ولايتي از جانب او بر انسان و جهان اعمال نميشود، اما با برهان نفس صدرايي، نفس باذن‌الله و به تدبير الهي بسوي كمال ميرود.

5. از نگاه ارسطو عالم قديم است و خدا در خلق عالم نقشي نداشته است. اما در نگاه صدرالمتألهين عالم در حدوث دائم است و خدا دائماً دست اندركار ايجاد و اداره عالم است كه با قطع فيض او عالم هيچ و پوچ ميگردد. در برهان ارسطو با قطع رابطه عالم با خدا، عالم تنها از حركت باز مي‌ايستد اما با نگاه صدرايي چون عالم، عين وابستگي و فقر به خداست و وجودش وجود رابط است با قطع رابطه‌اش با خدا و قطع فيض الهي از عالم، اصل عالم هيچ و پوچ ميگردد.


 

صفات الهي

ارسطو و صدرالمتألهين در اثبات برخي صفات اتفاق نظر دارند و در برخي صفات نظراتشان مختلف است و دسته‌يي از صفات هستند كه در حكمت صدرايي ثابت ميشود اما در فلسفه ارسطويي سخني از آن بميان نيامده است.

صفاتي كه اين دو حكيم مشتركاً براي خدا ثابت كنند عبارتند از:

1. ضرورت وجود: ارسطو ميگويد محرك نخستين موجودي ضروري است([51]) ملاصدرا نيز در برهان صديقين و غير آن به وجوب وجود حقتعالي تصريح كرده است.([52])

2. سرمدي بودن: از نگاه ارسطو چون افلاك حركت سرمدي دارند پس محرك نخستين بايد وجود سرمدي داشته باشد تا همواره علت براي حركت افلاك باشد.([53]) صدرالمتألهين نيز در برهان صديقين اشاره ميكند كه عدم در ذات واجب راه ندارد.([54])

3. فعليت: ارسطو بر اين نكته تأكيد دارد كه محرك نخستين بايد فعليت محض و بري از قوه و امكان باشد; چون اگر قوه و امكان در وجودش راه يابد نيازمند محركي خواهد بود كه او را از قوه به فعل خارج كند، پس محرك نخستين نخواهد بود.([55]) و بگزارش كاپلستون آنچه كه سرمدي و فناناپذير است به عاليترين معنا بالفعل است و از سوي ديگر چيزي كه ضرورت وجود دارد بايد بالفعل باشد.([56]) از ديدگاه ملاصدرا نيز چون واجب‌الوجود صرف‌الوجودي است كه تمامتر از او نيست و هيچگونه عدم و نقص در او راه ندارد پس بايد فعليت محض باشد، چون قوه و امكان عدم و نقص هستند.([57])

4. نامتناهي بودن: ارسطو بعد از اثبات محرك نخستين ثابت ميكند كه او جوهري است كه امكان ندارد داراي مقدار باشد بلكه بدون اجزاء و قسمت ناپذير است، چون هر چه داراي مقدار باشد متناهي است; خدا داراي مقدار نيست پس نامتناهي است.([58]) و بر مبناي صدرالمتألهين در مراتب تشكيكي وجود به مرتبه‌يي ميرسيم كه وجودي تمامتر از او نيست و آن مرتبه‌يي است كه هيچ حدي براي آن متصور نيست و آن وجودي لايتناهي و فوق لايتناهي است.([59])

5. تجرد: ارسطو معتقد است جوهر سرمدي و نامتحرك و مفارق از اشياء محسوس وجود دارد;([60]) يعني از ويژگيهاي محرك نخستين، غيرمادي بودن است چون مادي بودن مستلزم قوه داشتن است و خدا فعليت محض است، بر مبناي برهان صديقين صدرايي نيز وجودات مادي در ادني مراتب وجود هستند و خدا در اعلي مرتبه است، پس بايد مفارق از جسم و عوارض جسماني و مجرد محض و فوق تجرد باشد.([61]) و چون فعليت تام و مجرد محض است پس تغييرناپذير است.

6. كمال: ارسطو و ملاصدرا در اين نكته نيز متفقند كه واجب الوجود موجودي كامل است و كمال، ذاتي اوست و اين از لوازم محرك نخستين و اعلي و وجود و فعليت محض بودن است.([62])

7. حيات الهي: بگزارش ابن‌رشد ارسطو ميگويد:

الإله حي أزلي في غاية الفضيلة فإذاً هو عين الحيوة»؛ خدا زنده جاويد و در نهايت فضيلت است پس او عين حيات است.([63]) و صدرالمتألهين نيز از برهان صديقين حيات را استنباط ميكند.([64])

8. علم الهي: گرچه ارسطو و صدرالمتألهين در اصل علم داشتن خدا و اتحاد عاقل و معقول در علم خدا بذاتش اتفاق نظر دارند،([65]) اما در علم به ماسوا، اختلاف دارند. ارسطو متعلَق علم خدا را تنها ذات حق ميداند چون معتقد است موضوع تعقلش بايد والاترين معقولات باشد، پس او تنها به ذات خويش مي‌انديشد;([66]) بنابرين، خدا نميتواند خارج از خود هيچ متعلقي براي فكر خود داشته باشد.([67]) پس او اين عالم را نميشناسد و هيچ طرح الهي در اين عالم انجام نگرفته است.([68]) اما از نظر ملاصدرا خدا به خود و همه هستي علم دارد. او برمبناي برهان صديقين ميگويد:

هرچه كه وجودش اقوي و تحصلش شديدتر و ذاتش برتر است حضورش براي ذاتش تمامتر و كاملتر است. واجب‌الوجود در اعلا مرتبه شدت وجود و تجرد است و موجودي لايتناهي و فوق مالايتناهي است، پس علم او به ذاتش تمامترين و كاملترين علوم است و همانگونه كه وجود ممكنات منطوي و مستهلك در وجود اوست علوم ممكنات هم منطوي در علم او به ذاتش است...; پس علمش به ذاتش حقيقت علمي ‌است كه هيچ چيز از علوم و معلومات از آن پوشيده نيست.([69]) از نگاه ملاصدرا جهان چيزي جز ظهور علم و قدرت و اراده خدا نيست.([70])

9. خير اعلي: از نگاه ارسطو خدا چون وجود سرمدي است در او نقص يا بدي يا شر راه ندارد و چون اشياء سرمدي خيرند پس خدا خير محض است.([71]) در معرفي دانشها، مابعدالطبيعه را بهترين دانشها ميداند چون درباره شريفترين موجودات است([72]) و در جايي ديگر ميگويد: «نخستين، هميشه بهترين يا همانند بهترين است».([73]) لازمه اين سخنان اين است كه مبدأ اعلي خير اعلي نيز باشد وگرنه چيزي كه شرّيت وجودي در او راه داشته باشد نميتواند بهترين باشد. از نگاه ملاصدرا نيز چون مبدأ اول در اعلا مرتبه وجود است پس هيچ نقصان و شريتي در او راه ندارد، چون شر يا عدم است يا مستلزم امري عدمي، و خدا وجود محض است پس خير محض است.([74])

بر مبناي خير اعلي بودن مبدأ اول، ارسطو حركت كل عالم را حركت بسوي خير و كمال دانسته و شر را امر عرضي ميشمارد.([75])

ملاصدرا نيز ميگويد: «عالم، مظهر عنايت الهي و مظهر رحمت واسعه اوست و خداي سبحان چيزي از او صادر نميشود مگر آنكه علم به خيريت آن دارد... در اين عالم همه چيز خير محض است و شر در آن راه ندارد،([76]) چون وجود خير است و شر امر عدمي ‌است و هر چه بلحاظ وجودش به خدا وابسته باشد نه از جنبه نقص و عدم است، پس برگشت شر به نقص است نه به عالم قضاي الهي كه خير محض است.([77])

10. خدا موجودي ثابت است: چون خدا بري از ماده و حركت است پس هيچگونه انفعال و تغيير در او راه ندارد و هميشه ثابت است،([78]) براساس برهان صديقين ملاصدرا نيز عدم انفعال و تغيير خدا ثابت ميشود.([79]) چون عليت تام و مجرد محض است و تغيير، از عوارض وجود مادي يا وابسته به ماده است.

11. خدا موجودي بسيط است: از كلمات ارسطو به دو طريق ميتوان بساطت واجب را دريافت: يكي از جهت اينكه غيرمنقسم و غيرذي‌كم است([80]) و ديگر از آن جهت كه فعليت محض و مفارق از ماده است; مجردي كه فعل محض و مفارق از ماده باشد بسيط است و هرگز تركب در او راه ندارد.([81]) ملاصدرا نيز چند برهان بر بساطت واجب در آثارش ذكر ميكند.([82])

12. خدا ضد ندارد: ضد به دو معنا بكار ميرود: گاه بمعناي دو امر عرضي كه در غايتِ مغايرت باشند مثل سفيدي و سياهي، و گاهي به دو جوهر كه در قوه و نيرو اثر همديگر را خنثي نمايند.([83]) ارسطو ميگويد آن را كه نخستين است هيچ ضدي نيست چون همه اضداد براي ماده‌اند.([84]) از ديدگاه ملاصدرا نيز اول تعالي اولاً، چون بري از ماده است ضد ندارد ثانياً، چون در اعلا مرتبه وجود است چيزي برابر او نيست تا ضد او قرار گيرد.

صفاتي كه ارسطو و ملاصدرا در آن اختلاف نظر دارند:

1. جوهريت خدا: از نظر ارسطو محرك نخستين جوهر است، چنانكه ميگويد وجود «جوهر» سرمدي نامتحرك ضروري است.([85]) اما از نظر صدرالمتألهين جوهر و عرض از اقسام ماهيات هستند و خدا چون ماهيت ندارد اطلاق جوهر بر او نميتوان كرد. از سوي ديگر جوهر، ماهيتي جنساً ناقص است كه ذات و تقرر دارد ولي داراي ابهام است و بواسطه فصل، تحصّل مييابد و چون خدا واجب‌الوجود از جميع جهات است مبرّا از هرگونه تركيب است، پس نه جنس دارد و نه فصل.([86]) البته ممكن است مراد ارسطو از جوهر، جوهر جنسي نباشد و مرادش وجود غير محمول باشد چون در معناي جوهر ميگويد يعني آنكه بر موضوعي حمل نميشود بلكه چيزهاي ديگر بر آن حمل ميشوند، شايد باين معنا، جوهريت را بر خدا حمل كرده باشد اما ابن‌سينا در الاشارات اين را ظن باطل و خطا ميداند.

2. علم خدا به ماسوا: از نظر ارسطو خدا تنها به خودش علم دارد اما از نظر ملاصدرا به همه عالم از ازل تا ابد، از كلي تا جزئي و به همه ذرات عالَم، عالِم است كه در سطور پيش بحث شد.

اوصافي از حقتعالي كه از ارسطو سخني به ما نرسيده و ملاصدرا به آنها پرداخته است:

1. قدرت و اراده: در آثار ارسطو سخني از قدرت و اراده حقتعالي بچشم نميخورد. شايد بر اساس مباني ارسطو كه فاعليت خدا تنها از طريق علت غايي و متعلق شوق بودن اوست، جاي بحث از قدرت و اراده او نباشد اما صدرالمتألهين براساس برهان صديقين قدرت و اراده خدا را ثابت ميداند و آنها را تابع علم و حيات ميداند.([87])

2. توحيد واجب: همانگونه كه اشاره شد، ارسطو گاه از محرك نخستين و گاه از محركهاي ثابت سرمدي سخن گفته است اما صدرالمتألهين براهين متعدد بر توحيد و تفرد واجب تعالي آورده است.([88])

3. عينيت صفات خدا با ذات او و عينيت صفات با يكديگر: ملاصدرا دلايل متعددي بر اين مطلب شريف ذكر ميكند اما در آثار ارسطو سخني از آن نيست.([89])

4. صفات اضافيه مثل خالقيت، رازقيت، رحمانيت، رحيميت و قيوميت و... ، اينها صفاتي است كه با مباني صدرايي اثبات ميشود.([90]) اما در خداشناسي ارسطويي ذكري از آنها نيست و با مباني ارسطويي چندان جاي طرح ندارد.([91])

5. جهان حادث است: براساس مباني ارسطويي جهان قديم است و خدا تنها محرك حركت دَوراني جهان است اما براساس مباني صدرايي جهان حادث است و جهان فعل خداست و خدا دائماً به جهان وجود ميبخشد.([92])

خلاصه سخن

1. موضوع شناخت خدا و صفات جمال و جلال او نزد هر دو حكيم الهي مهم تلقي شده است.

2. در روش شناخت خدا، ارسطو بيشتر عقلگراست اما ملاصدرا علاوه بر روي آوردن به عقل از شهود عرفاني و آموزه‌هاي وحياني نيز كمال استفاده را مينمايد تا به معرفتش غناي بيشتري ببخشد.

3. در مباني هستي‌شناسي، وجود اصل و موضوع فلسفه هر دو است اما ارسطو سؤال از وجود را منعطف به سؤال از جوهر ميكند درحالي كه ملاصدرا حقيقت وجود را مطلق از هر قيدي و برتر از معناي جنسي يا نوعي ميداند.

4. خدا در انديشه ارسطو نخستين و اعلي و بهترين و خير محض و تنها عالِم به ذات خويش و بيخبر و منقطع از جهانيان است ولي خدا در انديشه صدرالمتألهين ضمن اينكه همه كمالات برشمرده از نظر ارسطو را داراست خدايي است كه علم و قدرت و اراده فراگير او همواره در جهان جاري است و او پيوسته از احوال جهانيان آگاه، و فيضش را در جهان جاري ميسازد و بفيض او جهان همواره در حال حدوث و زايش است و مخلوقات همواره دست نياز بسوي او دارند و او دعاي بندگان را ميشنود و به بندگانش محبت ميورزد و حوايجشان را برآورده ميسازد. خلاصه اينكه افق خداشناسي ارسطو متناسب با فلسفه ارسطويي در دو هزار و سيصد سال قبل و افق خداشناسي حكمت متعاليه صدرايي متناسب با رشد حكمت الهي در دو هزار سال بعد از اوست.

 

پي‌نوشتها:

[1]. ملاصدرا، الاسفار الاربعة، ج 6; ارسطو، مابعدالطبيعه، ترجمه شرف‌الدين خراساني، ص 97.

[2]. الاسفارالاربعة، ج1، 6، 7 و 9.

[3]. ملاصدرا، المظاهر الالهية، ص 57.

[4]. همان، ص 58.

[5]. همانجا.

[6]. المظاهرالالهية; الاسفارالاربعة، ج1، ص 36.

[7]. تاريخ فلسفه، ص 334; الاسفارالاربعة، ج 1، ص 24.

[8]. مابعدالطبيعه، خراساني، ص 59.

[9]. مابعدالطبيعه، ص 351.

[10]. لطفي، محمد حسن، مابعدالطبيعه ارسطو، ص 74، مابعدالطبيعه، خراساني، همان، كتاب دوم فصل يكم، ص 48.

[11]. مابعدالطبيعه، خراساني، ص 146.

[12]. الاسفارالاربعة، ج 1، ص 23 تا 83; ملاصدرا، الشواهد الربوبية، ص 6 تا 21; المشاعر، ص 9 تا 18.

[13]. المشاعر، ص 4.

[14]. الاسفار الاربعة، ج 1، ص 65 و 66.

[15]. مابعدالطبيعه، خراساني، ص 89 و 351.

[16]. الاسفارالاربعة، ج1، ص 35 و 36.

[17]. مابعدالطبيعه، خراساني، ص61.

[18]. تاريخ فلسفه، يونان و روم، ج 1، ص 335.

[19]. الاسفارالاربعة، ج 1، ص 36.

[20]. تاريخ فلسفه، يونان و روم، ج 1، ص 336.

[21]. الاسفارالاربعة، ج 4، ص 263 ـ 271.

[22]. همان، ص 245.

[23]. الاشارات و التنبيهات، نمط چهارم، ص 64.

[24]. مابعدالطبيعه ارسطو، لطفي، ص 75; الاسفار الاربعة، ج 2، ص 127 ـ 176; ج 3، ص164.

[25]. مابعدالطبيعه ارسطو، خراساني، ص 49.

[26]. مابعدالطبيعه ارسطو، لطفي، ص 475.

[27]. الاسفارالاربعة، ج 4، ص 275; ج 2، 97 ـ 105.

[28]. مابعدالطبيعه، لطفي، ص 476.

[29]. الاسفارالاربعة، ج 3، ص 49 ـ 57.

[30]. قبل از بحث در اينباب اين نكته لازم به ذكر است كه دست ما از انديشه‌ها و سخنان بيواسطه ارسطو درباره خدا كوتاه است چرا كه اولاً، مجموعه متافيزيك ارسطو نيز مانند برخي ديگر از آثار ارسطو، از سوي خود وي بشكل كتابي مستقل نوشته و ويراسته نشده بوده است چنانكه «ورنريگر» (1960 م) به اين نكته تصريح كرده و ديگر ارسطوشناسان آن را پذيرفته‌اند و آنچه در اينباب به ما رسيده بيشتر «تقريراتي» هستند كه از سوي شاگردان به حافظه سپرده شده يا يادداشت ميشده است. ثانياً، آنچه از آثار ارسطو در دست ماست ترجمه شرحي است كه از زبان يوناني به يك واسطه يا چند واسطه شده است. ثالثاً، از متافيزيك ارسطو از ديرباز بردداشتهاي گوناگون و متضاد شده كه بيش از دو هزار سال انديشه فلسفي را به خود مشغول داشته است.(مابعدالطبيعه، خراساني، ص 80 تا 93).

[31]. مابعدالطبيعه، خراساني، ص 97.

[32]. همان.

[33]. مابعدالطبيعه، لطفي، ص 26.

[34]. ابن رشد، تفسير مابعدالطبيعه، ص 1592.

[35]. مابعدالطبيعه، خراساني، ص 399; كاپلستون، ص 359.

[36]. تاريخ فلسفه، يونان و روم، ص 363.

[37]. مابعدالطبيعه خراساني، ص 400.

[38]. همان، ص 40.

[39]. الاسفارالاربعة، ج 6، ص 44.

[40]. الاسفارالاربعة، ج 6، ص 26 تا 37.

[41]. الاسفارالاربعة، ج 6، ص 14.

[42]. مابعدالطبيعه خراساني، ص 404.

[43]. همان، ص 407.

[44]. تفسير مابعدالطبيعه، ص 1642.

[45]. همان، 1645.

[46]. همان، ص 361.

[47]. همان، ص 361.

[48]. الاسفارالاربعة، ج 6، ص 24.

[49]. الاسفارالاربعة، ج 1، ص 126; ج 6، ص 57; المظاهر الالهية، ص 74; المشاعر، ص 47 ;... .

[50]. الاسفارالاربعة، ج 6، ص 94.

[51]. مابعدالطبيعه لطفي، ص481; مابعدالطبيعه خراساني، ص395; ماجدفخري، ص 93.

[52]. الاسفارالاربعة، ج6، ص 24; ج1، ص 92 ـ 110.

[53]. ارسطو طاليس ماجد فخري، ص 96، ابن رشد، تفسير مابعدالطبيعه، ص 2600; مابعدالطبيعه، لطفي، ص 480 و...

[54]. الاسفارالاربعة، ج1، ص 15; رساله الحدوث، ص 179.

[55]. دائرة المعارف القرن العشرين، فريد وجدي، ص 165.

[56]. همان، ص 355.

[57]. الاسفارالاربعة، ج 6، ص 15، ج 3، ص 5.

[58]. مابعدالطبيعه، لطفي، ص 483.

[59]. الاسفارالاربعة، ج 6، ص 24، ج 1، ص 175.

[60]. مابعدالطبيعه، لطفي، ص 483.

[61]. الاسفارالاربعة، ج 6، ص 15.

[62]. تاريخ فلسفه، يونان و روم، ج 1، ص 355; صدرالمتألهين 6 و 15.

[63]. تاريخ فلسفه، يونان و روم، ج 1، ص 1615.

[64]. الاسفارالاربعة، ج 6، ص 24.

[65]. تفسير مابعدالطبيعه، 1615، مابعدالطبيعه خراساني، 409; ارسطو طاليس، ص 96.

[66]. ارسطو طاليس، ص 96.

[67]. تاريخ فلسفه، يونان و روم، ج 1، ص 361.

[68]. همان، ص 363.

[69]. الاسفارالاربعة، ج 6، ص 175.

[70]. همان، ص 15 و 25.

[71]. تاريخ فلسفه، يونان و روم، ج 1، ص 355.

[72]. مابعدالطبيعه، خراساني، ص 195.

[73]. همان، ص 400.

[74]. الاسفارالاربعة، ج 7، ص 58.

[75]. دائرةالمعارف القرن العشرين، ص 167.

[76]. الاسفارالاربعة، ج 7، ص 80 ـ 91.

[77]. همان، ص 74.

[78]. فروغي، ص 38; تاريخ فلسفه، يونان و روم، ج 1، ص 355 و 359.

[79]. الاسفارالاربعة، ج 6، ص 15 ـ 26.

[80]. ارسطو طاليس، ص 96.

[81]. همان، ص 96.

[82]. المبدأ و المعاد، ص 83 ـ 85; الشواهد الربوبية، ص 37; الاسفارالاربعة، ج6، ص 90 و ج 1، ص 135.

[83]. الاسفارالاربعة، ج 3، ص 271.

[84]. خراساني، مابعدالطبيعه، ص 412.

[85]. لطفي، مابعدالطبيعه، ص 475.

[86]. االمبدأ و المعاد، ص 89.

[87]. الاسفارالاربعة، ج 6، ص 25; المظاهرالهية، ص 78.

[88]. الاسفارالاربعة، ج 6، ص 66 ـ 96; ج 1، ص 126 ـ 136; المظاهرالهية، ص 74.

[89]. المظاهرالهية، ص 83; اسفار، ج 6، ص 133 ـ 148.

[90]. الاسفارالاربعة، ج 6، ص 118; المظاهرالهية، ص 80 ـ 87.

[91]. تاريخ فلسفه، يونان و روم، ج 1، ص 36.

[92]. المظاهرالهية، ص 108 ـ 113; الاسفارالاربعة، ج 5، ص 205 ـ 240.

 

منابع تحقيق

1. قرآن.

2. ابن رشد، محمد بن احمد، تفسير مابعدالطبيعه، ج3، بيروت، دار المشرق، بي‌تا.

3. ابن‌سينا، ابوعلي، الإشارات و التنبيهات، شرح خواجه نصيرالدين طوسي، قم، نشر البلاغه، 1375 هـ.ش.

4. خراساني، شرف‌الدين، متافيزيك (مابعدالطبيعه)، ارسطو، تهران، حكمت 1377 هـ. ش.

5. صدرالمتألهين، صدرالدين محمد، الاسفار (الحكمة المتعالية في الأسفار العقلية الأربعة)، بيروت، داراحياء، 1981 م.

6. صدرالمتألهين، صدرالدين محمد; المبدأ و المعاد، ترجمه محمد ذبيحي، قم، دانشگاه قم، 1380 هـ. ش.

7. صدرالمتألهين، صدرالدين محمد، رساله حدوث العالم يا كتاب آفرينش جهان، ترجمه خواجوي، تهران، مولي، 1377 هـ. ش.

8. صدرالمتألهين، صدرالدين محمد، الشواهد الربوبية، تصحيح سيد جلال الدين آشتياني، تهران، مركز نشر دانشگاهي، 1360 هـ. ش.

9. صدرالمتألهين، صدرالدين محمد، المشاعر، ميرزا عمادالدوله، اصفهان، مهدوي، بي‌تا.

10. صدرالمتألهين، صدرالدين محمد، المظاهرالإلهية، تصحيح سيد جلال‌الدين آشتياني، قم، دفتر تبليغات اسلامي، 1377 هـ. ش.

11. فريد وجدي، دائرة المعارف القرن العشرين، بيروت، دارالمعرفة، 1971 م.

12. كاپلستون، فردريك; تاريخ فلسفه، ج 1، يونان و روم، ترجمه سيد جلال‌الدين مجتبوي، تهران، سروش، 1368.

13. لطفي، محمد حسن، مابعدالطبيعه ارسطو، تهران، طرح نو، 1378 هـ. ش.

14. ماجد فخري، ارسطو طاليس، بيروت، المكتبة الشرقية، 1986 م.

*    *    *

 

 

چاپ مقاله

دانلود مقاله