شبکه سيستمی هستی شناسی ملاصدرا و بازتاب آن در فيزيک جديد

 مهدی دهباشی

  مقدمه

در قرن‌ بيستم شبكة‌ سيستمي‌ در علوم‌ مختلف‌ بويژه‌ فيزيك‌ بر ارتباطات‌ و همبستگيهاي‌ متقابل‌ پديده‌ها تأكيد دارد و آنچه‌ در اين‌ نگرش‌ مورد توجّه‌ قرار مي‌گيرد همبستگي‌ مجموعه‌اي‌  اشياء است، نه‌ پديدارها بصورت‌ منفرد و مستقل‌. هر موجود در شبكة‌ سيستمي‌ داراي‌ يك‌  ارگانيسم‌  است‌، بگونه‌اي‌ كه‌ با همة‌ تركيبي‌ كه‌ در اجزاء آن‌ مشاهده‌ مي‌گردد، هر سيستمي‌ خود را در كلّيتي‌ وحدتمند و پويا نشان‌ مي‌دهد.

هر سيستم‌، مجموعه‌اي‌ از اجزاء مرتبط‌ و وابسته‌ به‌ يكديگر است و يك‌ كلّ را تشكيل‌ مي‌دهد. پيوند اجزاء در نگرش‌ سيستمي‌ بصورت‌ تعاملي‌، زايشي‌، تحوّلي‌، ساختاري‌ و رفتاري‌ منظور مي‌گردد. با اين‌ توصيف‌ در ميان‌ پديده‌هاي‌ هستي‌، هيچ‌ چيز بصورت‌ مطلق‌ و مستقل‌ وجود ندارد و هريك‌ از پديده‌هاي‌ هستي‌ تنها در ارتباط‌ با يكديگر مي‌توانند تعيّني‌ مبهم‌ داشته‌ باشند. اين‌ وابستگي‌ و همبستگي‌ ميان‌ پديده‌ها در زبان‌ فلسفي‌ ملاصدرا تحت‌ عنوان‌  وجود ربطي‌  عالم‌ امكان‌ باجمال‌ مورد بحث‌ قرار گرفته‌ است‌.

الف) نظرية‌ ملاصدرا كه‌ تكامل‌ يافتة‌ نظريات‌ عرفاني‌ بويژه‌ عرفان‌ ابن‌ عربي‌ و از طرفي‌ متأثر از عرفان‌ ايراني‌ و شرقي‌ است‌، ([1]) در مقايسه‌ با ويژگيهايي‌ كه‌ ماده‌ و پديده‌هاي‌ آن‌ در منظر فيزيك‌ اتمي‌ جديد دارد، براي‌ ماده‌ و هويّت‌ پديده‌هاي‌ آن‌ تشخّصي‌ والاتر و همبستگي‌ گسترده‌تر و پوياتر قائل‌ شده‌ و با ارائة‌ نگرش‌ سيستمي‌ هستي‌ شناسي‌  خود براي‌ ماده‌، نوعي‌ حيات‌، شعور و  خودآگاهي‌ در حدّ مرتبة‌ وجودي‌ آن‌ پذيرفته‌ است‌. شايد بتوان‌ گفت‌ براين‌ اساس‌، عاليترين‌ تبييني‌ كه‌ در شبكة‌ سيستمي‌ براي‌ پديده‌ها، بويژه‌ پديده‌هاي‌ مادي‌، اظهار شده‌ است‌، تبيين‌ ملاصدرا بر پاية‌ نظريات‌  اصالت‌ وجود  است.

بنا بر مشرب‌ صدرايي‌، وجود صِرف‌ كه‌ تنها يك‌ مصداق‌ بيشتر ندارد و داراي‌ وحدت‌ حقّه‌ حقيقيه‌ است‌ موجودي‌ است‌ «في‌نفسه‌ لنفسه‌ بنفسه‌» كه‌ صدرالمتألهين‌ وجود حق‌تعالي‌ را متصف‌ به‌ اين‌ سه‌ قيد و صفت‌ دانسته‌ است‌. بگونه‌اي‌ كه‌ مراتب‌ و شئون‌ او هرچه‌ متنزّل‌ گردد يا بعضي‌ از صفات‌ و قيود فوق‌ را از دست‌ مي‌دهد يا همة‌ آنها را. براي‌ مثال‌ اگر موجودي‌ هم‌ «في‌نفسه‌» و هم‌ «لنفسه‌» باشد و «بنفسه‌» نباشد آنرا موجودي‌  نفسي‌  يا محمولي‌  گويند كه‌ مصداق‌ آن‌ جواهر است‌ كه‌ فاقد قيد بنفسه‌ مي‌باشند. اگر موجودي‌ «في‌ نفسه‌» بود ولي‌ «لنفسه‌» نبود يعني‌ (في‌نفسه‌ لغيره‌) بود آنرا  رابطي‌  يا  ناعتي‌ گويند همچون‌ اَعراض‌ مثل‌ سفيدي‌ كه‌ قيد  لنفسه‌  را ندارد؛ و بالاخره‌ در صورتيكه‌ موجود، هيچيك‌ از قيود سه‌گانة‌ فوق‌ را نداشته‌ باشد در فلسفة‌ ملاصدرا از آن‌ به‌ وجود رابط‌ تعبير مي‌شود؛ يعني‌ وجودي‌ كه‌ نه‌ در خود است‌ و نه‌ براي‌ خود بلكه‌ تحقق‌ آن‌ در غير آن است‌.

اينجاست‌ كه‌ از آن‌ به صرف‌ نسبت‌ و تعلّق‌ صرف‌ تعبير مي‌شود يعني‌ نه‌ منسوب‌ مي‌باشد نه‌ منسوب‌ اليه‌. آنجا كه‌ نسبت‌ بطور مستقل‌ مورد ملاحظه‌ قرار مي‌گيرد در وعاء ذهن‌ است‌ و گرنه‌ جهان‌ خارج‌ ظرف‌ وجود نسبت‌ يا اضافه‌ و ربط‌ نمي‌باشد بلكه‌ جهان‌ خارج‌ ظرف‌ خود نسبت‌ است‌ و از حقيقت‌ نسبت‌ يا ربط‌ جدا نيست‌ و بتعبير بهتر، خارج‌، خود عين‌ ربط‌ و تعلّق‌ است‌ نه‌ ظرف‌ ثبوت‌ رابط‌ و وجود نسبت‌.

وجود رابط‌ فاقد ماهيت‌ است‌ زيرا ماهيت‌ معنايي‌ است‌ كه‌ در پاسخ‌ «ماهو» و سؤال‌ از گوهر شي‌ء مي‌آيد هر آنچه‌ را كه‌ در پاسخ‌ از گوهر شي‌ء بتوان‌ گفت‌ در مفهوم‌ خود مستقل‌ مي‌باشد. وجود رابط‌ گونه‌اي‌ ضعيف‌ از هستي‌ است‌ كه‌ نه‌ تنها بطور مستقل‌ وجودي‌ ندارد بلكه‌ هستيش‌ همان‌ وابستگي‌ و همبستگي‌ آن‌ به‌ غير است‌؛ بنابرين‌ براي‌ وجود رابط‌ هيچ‌ نوع‌ ماهيت‌ و مفهوم‌ ثابت‌ و مشخص‌ و متعيّنی‌ نمي‌توان‌ در نظر گرفت‌ و كاملاً در عدم‌ تعيّن‌ صرف‌ [1] خود را مي‌نمايد.

إنّ الوجودات‌ الرابطة‌ لا ماهية‌ لها، لان‌ الماهيات‌ هي‌ المقولة‌ في‌ جواب‌ ماهو، فهي‌ مستقلة‌ بالمفهوميّة‌، و الوجودات‌ الرابطه‌ لامفهوم‌ لها مستقلاً بالمفهوميّة‌....([2])

از نظر ملاصدرا تمام‌ وجودات‌ امكاني‌، اعم‌ از جوهر و عرض‌، در مقابل‌ وجود واجبي‌ عين‌ ربط‌ و تعلقند و همه‌ به منزلة‌ وجود رابط‌ و معني‌ حرفيند و فاقد استقلال‌ ذاتي‌ و هويّت‌ متعيّن‌ مي‌باشند. بر اين‌ اساس‌ وي‌ كليه‌ پديده‌هاي‌ امكاني‌ را در قبال‌ وجود حق‌، وجود ربطي‌ و معناي‌ حرفي‌ و صورت‌ ربط‌ و نسبت‌ مي‌داند. آنچنان‌ وجود رابط‌ در مرتبة‌ هستي‌ در مقابل‌ حق‌ كم‌ رنگ‌ است‌ كه‌ شدّت‌ ظهور وجود حق‌ عرصة‌ ظهور را براي‌ وجود رابط‌ همچنان‌ تنگ‌ مي‌كند؛ و بهمين‌ اعتبار است‌ كه‌ نسبت‌ ميان‌ هستي‌ مستقل‌ و رابط‌ را در مقابل‌ ذهن‌ متباين‌ دانسته‌اند:

... و الاتفاق‌ النوعي‌ في‌ طبيعة‌ الوجود مطلقاً عندنا لاينافي‌ التخالف‌ النوعي‌ في‌ معانيها الذاتيّة‌ و مفهوماتها الانتزاعيّة‌، كما سيتّضح‌ لك‌ مزيد إيضاح‌. علي‌ أن الحق‌، أنّ الاتفاق‌ بينهما في‌ مجرد اللّفظ‌.([3])

مقصود از اتّفاق‌ نوعي‌ اتفاق‌ بحسب‌ سنخ‌ وجود است‌ وگرنه‌ وجود، مفهوم‌ كلي‌ نيست‌ كه‌ نوع‌ داشته‌ باشد.

بنابرين‌، اين‌ تقابل‌ وجود مستقل‌ و وجود رابط‌ در مقام‌ ذهن‌ حاكي‌ از نوعي‌ بينونت‌ است‌ و گرنه‌ در عالم‌ خارج‌ وجود ممكنات‌ نسبت‌ به‌ حق‌ جز جهت‌ ربط‌ و استناد و تعلّق‌ به‌ مبدأ چيز ديگري‌ نيست‌ و گرنه‌ نوعي‌ از بينونت‌ و عزلت‌ و همچنين‌ استقلال‌ در ذات‌ و هويت‌ ممكنات‌ لازم‌ مي‌آمد كه‌ با توحيد خاصّ الخاص‌ منافات‌ خواهد داشت‌. از طرفي‌ همين‌ موجودات‌ امكاني‌ كه‌ نسبت‌ به‌ وجود حق‌ عين‌ ربط‌ و اضافه‌اند، نسبت‌ به يكديگر, بعضي‌ بمنزلة‌ جوهر و بعضي‌ بمنزلة‌ عرض‌ تلقي‌ مي‌گردند.

تقابل‌ و تباين‌ وجود مستقل‌ و رابط‌ در مقام‌ ذهن‌ منافاتي‌ با وحدت‌ در حقيقت‌ وجود ندارد و تفاوت‌ آندو در معنا ومفهوم‌ است‌ نه‌ در وجود. حقيقت‌ وجود در نظر ملاصدرا، با حفظ‌ وحدت‌ و بساطت‌، داراي‌ جلوات‌ و شئون‌ مختلفي‌ است‌ كه‌ همگي‌ جلوه‌اي‌ از تجلّيات‌ آن‌ حقيقتند و تمام‌ موجودات‌ از عالي‌ و داني, مجرّد و مادّي‌ و محسوس‌ و معقول‌ از نور جمال‌ خورشيد ازلي‌ ساطعند. بدينجهت‌ وجود هر موجودي‌ در نظر او عين‌ تعلق‌ و ارتباط‌ به‌ مبدأ است‌ نه‌ (متعلق‌ و مرتبط‌ با مبدأ)، زيرا لفظ‌  متعلق‌  و يا مرتبط‌ در عين‌ حال‌ حاكي‌ از بينونت‌ و استقلال‌ با قيد تعلّق‌ و ارتباط‌ است. ولي‌ چون‌ وجود در هر موجود جلوة‌ معبود و تجلّي‌ ذات‌ و حقيقت‌ اوست‌ و جلوة‌ هر چيز مرتبه‌اي‌ از مراتب‌ و شأني‌ از شئون‌ ذاتي‌ اوست‌ و بدون‌ آن‌ هيچگونه‌ استقلال‌ و قوام‌ ذاتي‌ حتي‌ در مقام‌ لحاظ‌ وتصوّر ندارد، بنابرين‌ موجودات‌ امكاني‌، عين‌ تعلّق‌ و ارتباط‌ به‌ مبدأ مي‌باشند:

...من‌ أنّ جميع‌ الوجودات‌ الامكانية‌ و الانيّات‌ الارتباطيّة‌ التعلقيّة‌ اعتبارات‌ و شئون‌ للوجود الواجبي‌، و أشعة‌ و ظلال‌ للنّور القيومي‌ لا استقلال‌ لها بحسب‌ الهوية‌ و لا يمكن‌ ملاحظتها ذواتاً منفصلة‌ و إنّيّات‌ مستقلة‌، لا نّ التابعيّة‌ و التعلق‌ بالغير، و الفقر والحاجة‌ عين‌ حقائقها، لا انّ لها حقائق‌ علي‌ حيالها عرض‌ لها التعلق‌ بالغير و الفقر و الحاجة‌ إليه‌، بل‌ هي‌ في‌ ذواتها محض‌ الفاقة‌ والتعلق‌، فلا حقائق‌ لها إلاّ كونها توابع‌ لحقيقة‌ واحدة‌؛ فالحقيقة‌ واحدة‌ و ليس‌ غيرها إلاّ شئونها و فنونها و حيثيّاتها و أطوارها و لمعات‌ نورها و ظلال‌ ضوئها و تجلّيات‌ ذاتها....([4])

شايد بتوان‌ گفت‌ يكي‌ از شاخصه‌هاي‌ حكمت‌ صدرايي‌ ـ كه‌ مبناي‌ بسياري‌ از مباحث‌ فرعي‌ ديگر قرار گرفت‌ و راه‌ حل‌ معضلاتي‌ چند در فلسفه‌ اسلامي‌ شد و فلاسفة‌ گذشته‌ آنچنان‌ كه‌ بايد همچون‌ او در معرض‌ آن‌ اصل‌ قرار نگرفته‌ بودند ـ همين‌  امكان‌ وجودي‌  يا فقري‌ و بتعبيري‌  وجود رابط‌  است. ملاصدرا بدليل اهميت‌ اين‌ موضوع‌ در ساختار فلسفي‌ خود درصدد شد تا بر مدعاي‌ خويش‌ دلايلي‌ اقامه‌ كند و به‌ آن‌ صورت‌ برهاني‌ دهد و امكان‌ وجودي‌ را در جايگاه‌ اصلي‌ خود بنشاند.

ثم‌ لا يخفي‌ عليك‌ حكاية‌ ما سيقرع‌ سمعك‌ بيانه‌ علي‌ الوجه‌ اليقيني‌ البرهاني‌ مما نحن‌ بصدده‌ ـ ان شاءالله تعالي‌ ـ إنّ وجودات‌ جميع‌ الممكنات‌ في‌ فلسفتنا من‌ قبيل‌ الروابط‌ لوجود الحقّ تعالي‌ فوق‌ ما وقع‌ في‌ كلام‌ بعض‌ ائمة‌ الحكمة‌ الدّينيّة‌ و اكابر الفلسفة‌ الالهيّة‌.([5])

          بر اين‌ اساس‌ سلسله‌ مراتب‌ وجود امكاني‌ همه‌ بعنوان‌ رابطه‌ها و نسبت‌ وجود حق‌ تلقي‌ مي‌شوند. ببياني‌ ديگر خود ملاصدرا در جاي‌ ديگر توجيه‌ برهاني‌ خويش‌ را در مورد اين‌ مسئله‌ چنين‌ توضيح‌ مي‌دهد:

نحن‌ فبفضل الله تعالي‌ و برحمته‌ أقمنا البرهان‌ الموعود بيانه‌ في‌ مترقب‌ القول‌ و مستقبل‌ الكلام‌ أنّ الممكن‌ لايمكن‌ تحليل‌ وجوده‌ الي‌ وجود و نسبة‌ الي‌ الباري‌، بل‌ هو منتسب‌ بنفسه‌ لا بنسبة‌ زائدة‌ مرتبط‌ بذاته‌ لا بربط‌ زائد, فيكون‌ وجود الممكن‌ رابطياً عندهم‌ و رابطاً عندنا.([6]) و به‌ عبارت‌ ديگر: «ليس‌ لما سوي‌ الواحد الحقّ وجود لا استقلالي‌ و لا تعلّقي‌ بل‌ وجوداتها ليس‌ الاّ تطوّرات‌ الحقّ بأطواره‌ و تشأناته‌ بشئونه‌ الذّاتيّة‌».([7])

حكيم‌ سبزواري‌ در ذيل‌ اين‌ عبارات‌ چنين‌ مي‌گويد: «اي‌ لها وجود رابط‌ لا رابطي‌ كما سبق‌» : يعني‌ ماسوي‌ الله همانطور كه‌ گفته‌ آمد، داراي‌ وجود رابطند نه‌ رابطي‌ و ناعتي‌.

چون‌ مشائيان‌ به‌ تباين‌ وجودات‌ معتقد شدند براي‌ ممكن‌ وجودي‌ مغاير با وجود واجب‌ تعالي‌ در نظر گرفتند، در نتيجه‌ وجود ممكن‌ را رابطي‌ تلقي‌ كردند. در حالي‌ كه‌ بنا بر اصالت‌ وجود و اعتباري‌ بودن‌ ماهيت‌ آنچه‌ منسوب‌ به‌ واجب‌ تعالي‌ است‌ وجودات‌ و مراتب‌ آنهاست‌ كه‌ شامل‌ وجود مقيد و وجود مطلق‌ مي‌گردد. منسوب‌ چيزي‌ جز صرف‌ ربط‌ و فقر و تعلّق‌ صرف‌ نيست‌.([8])«من‌ حيث‌كون‌ الشي‌ء رشحّي‌ الوجود، ظلّي‌ التّجوهر، استناديّ الحقيقة‌، تعلّقي‌ الذّات‌.» ([9])

نشئه‌ وجود، تنها مشتمل‌ بر يك‌ وجود واحد مستقل‌ است‌ كه‌ واجب‌ تعالي‌ است‌ و ساير وجودات‌ همه‌ روابط‌ و نسب‌ و اضافات‌ همو هستند.([10]) اين‌ نظرية‌ صدرالمتألهين‌ مبناي‌ كليدي‌ امّهات‌ مباحث‌ حكمت‌ متعاليه‌ و با صبغة‌ عرفاني كه‌ بخود گرفت‌ رازگشاي‌ دهها معّماي‌ هستي‌ شناسي‌ و شناختشناسي‌ گرديد. با اين‌ سخن‌ كه‌ جميع‌ موجودات‌ امكاني‌ عين‌الربط‌ و عين‌ التعلّق‌ به‌ وجود صرف‌ حقيقي‌ و فاقد هرگونه‌ هويت‌ استقلالي‌ هستند، در حكمت‌ صدرايي‌ ديگر نمي‌توان‌ پديده‌هاي‌ عالم‌ هستي‌ را بعنوان‌ ذواتي‌ منفصل‌ و حقايقي‌ مستقل‌ فرض‌ نمود. زيرا تعلّق‌ بالغير و صرف‌ ربط‌ بهيچوجه‌، طرفي‌ از وجود نمي‌بندد، چون‌ هميشه‌ براي‌ غير است‌ نه‌ براي‌ خود.

امكان‌ فقري‌ يكسره‌ رابطه‌ ميان‌ علت‌ و معلول‌ و ربط‌ حادث‌ و قديم‌ را ـ كه‌ معركة‌ آراء متضاد در فلسفة‌ شرق‌ و غرب‌ بوده‌ و هست‌ ـ با ديگر متفرعات‌ آندو متحوّل‌ ساخت‌ و نگرش‌ جديدي‌ را در منظر تفكّرات‌ فلسفي‌ قرار داد و زمينه‌اي‌ نو و بديع‌ براي‌ پويايي‌ هرچه‌ بيشتر مباحث‌ فلسفة‌ اسلامي‌ در حكمت‌ متعاليه‌ فراهم‌ ساخت‌ و ابواب‌ جديدي‌ را در فلسفه‌ براي‌ هميشه‌ مفتوح‌ گذاشت‌ تا حكمت‌ متعاليه‌ همچون‌ گذشته‌ بتواند در مقايسه‌ با ديگر مكاتب‌ فلسفي‌ برتري‌ خود را نشان‌ دهد و در ضمن‌ در آينده‌ پابپاي‌ نظريه های‌ علمي‌ جديد بويژه‌ فيزيك‌ كوانتوم‌ حركت‌ كند بگونه‌اي‌ كه‌ هم‌اكنون‌، نظرية‌ وجود رابط‌ او كه‌ بتعبير ما  شبكة‌ سيستمي‌ پديده‌هاي‌ هستي‌شناسي‌  اوست‌، سخناني‌ بيشتر و فراتر از آنچه‌ فيزيك‌ كوانتوم‌ جديد در مباني‌ نظري‌ هستي‌شناسي‌ ـ بويژه‌ در قلمرو اتمپاره‌ها _ طرح‌ مي‌كند، براي‌ گفتن‌ دارد كه‌ ما در اين‌ مقاله‌ با توسّعي‌ كه‌ براساس‌ مباني‌ فلسفه‌ او قائل‌ شده‌ و طرحي‌ نو كه‌ در اين‌ زمينه‌ افكنده‌ايم‌، براي‌ بهتر روشن‌ شدن‌ مباحث‌ او به‌ بعضي‌ از نكات‌ بصورت‌ تطبيقي‌ اشاره‌ خواهيم‌ كرد و زمينه‌ مساعدي‌ را براي‌ تحقيقات‌ بيشتر، هم‌ در قلمرو فيزيك‌ جديد و هم‌ در قلمرو فلسفه‌، در معرض‌ ديد انديشمندان‌ قرار مي‌دهيم‌.

ما در اين‌ نوشتار با بسط‌ ديدگاه‌ ملاصدرا در مباني‌ اصالت‌ وجود، تصوير نوي‌ را در معرض‌ پژوهشگران‌ مي‌گشاييم‌ تا بهتر از پيش‌ بتوانيم‌ گسترة‌ فرازماني‌ افكار او را معرفي‌ كنيم‌: شبكة‌ سيستمي‌ هستي شناسي‌ او نه‌ تنها مي‌تواند درتحليل‌ مباني‌ نظري‌ فيزيك‌ جديد بويژه‌ فيزيك‌ كوانتومي‌ قرار گيرد، بلكه‌ در طيفي‌ وسيعتر، فلسفة‌ وجود ربطي‌ و امكان‌ وجودي‌ وي‌ در جهان‌ امكان‌ مي‌تواند عامل‌ پيوند ميان‌ تمام‌ مراتب‌ هستي‌ باشد.

براي‌ نمونه‌ وابستگي‌ معلول‌ به‌ علت‌ و حادث‌ به‌ قديم‌ و اتحّاد عاقل‌ و معقول‌ و وحدت‌ اضداد، استمرار فيض‌، نظريه‌ انبساط‌ جهان‌، آنتروپي‌، حركت‌ جوهري‌، معاد و عوالم‌ هستي‌ و دهها مسئلة‌ ديگر، همه‌ تحت‌ شبكة‌ سيستمي‌ وجود رابط‌ قابل‌ تحليل‌ وتبيين‌ مي‌باشند. عدم‌ ضرورت‌ طرفيني‌ (لاضرورت‌ وجودي‌ و عدمي‌) عاليترين‌ زمينه‌ بالقو‌گي‌ براي‌ دريافت‌ اشراقات‌ مستمر الهي‌ در وضع‌ نامشخص‌ جهان‌ امكان‌ و لاتعيّن‌ است‌.

استمرار هستي‌ در راستاي‌ تعيّن‌ مطلق‌ با وحدت‌ حقيقيه‌ از يكطرف‌ و لاتعيّن‌ نسبي‌ كه‌ خود مرتبة‌ نازلة‌ تعيّن‌ مطلق‌ با وحدت‌ حقيقيه‌ است‌ از طرف‌ ديگر، مبناي‌ استوار و نظرية‌ كلي‌ جهان‌ خلقت‌ و فلسفة‌ آفرينش‌ است‌ كه‌ مي‌تواند باگسترة‌ خود نظريات‌ علمي‌ مقرون‌ به‌ حقيقت‌ را پوشش‌ دهد و زمينه‌ را براي‌ توسعة‌ هرچه‌ بيشتر جهان‌شناسي‌ فلسفي‌ و علمي‌ فراهم‌ نمايد.

پديده‌هاي‌ هستي‌ در قلمرو وجود رابط‌ خود را بصورت‌ شبكة‌ مرتبط‌ و همبستگي‌ كلّي‌ نشان‌ مي‌دهند و جز از اين‌ طريق‌ هيچ‌ پديدة‌ امكاني‌ و محتمل‌، توانايي‌ باشندگي‌ را ندارد. تمام‌ ممكنات‌ بخاطر نياز و وابستگي‌ و بجهت‌ اينكه‌ موجوديتشان‌ براي‌ غير بودن‌ و تعلّق‌ به‌ غير داشتن‌ است‌، تعيّن‌ خود را در عدم‌ تعيّن‌ و اقتضاي‌ خويش‌ را در عدم‌ اقتضا و نشانة‌ هستي‌ خود را در صرف‌ همبستگي‌ به‌ او كه‌ فياض‌ است‌ و طبيعت‌ خود را به‌ صرف‌ تمسّك‌ به‌ عروة‌الوثقاي‌ منشأشان‌ مي‌يابند. شگفتا كه‌ ديدگاه‌ فلسفي‌ فراگير صدرا ناخواسته‌ جولانگاه‌ انديشه‌هاي‌ برونگرايانة‌ علمي‌ نيز گرديد و در فيزيك‌ نو بازتابي‌ قابل‌ بررسي‌ پيدا كرد.  در اين‌ نظريه‌ شبكة‌ سيستمي‌ هيچ‌ پديدة‌ امكاني‌ را چه‌ مادّي‌ و چه‌ مجرّد نمي‌توان‌ خارج‌ از آن‌ ملاحظه‌ نمود. بعلاوه‌ هم‌ او براي‌ هريك‌ از مراتب‌ هستي‌ ويژگيهاي‌ خاصّي‌ را ذكر مي‌كند كه‌ از جمله‌ ويژگيهاي‌ مادّي‌ علاوه‌ بر ارتباط‌ تنگاتنگ‌ پديده‌ها بر اساس‌ نظرية‌ همبستگي‌ و اين‌ نه‌ آني‌ بودن‌ وضع‌ عوالم‌ هستي‌،  حركت‌ جوهري‌  را مي‌توان‌ نام‌ برد.

از نظر اينجانب‌ وجود رابط‌، با توجه‌ به‌ مراتب‌ و عوالم‌ هستي‌ و بعبارتي‌ نسبت‌ به‌ متعلق‌ خود، خود نيز ذومراتب‌ و داراي‌ شدّت‌ و ضعف‌ است‌. وجود رابط‌ در عالم‌ مادّي‌ به علّت‌ بعد بيشتر از وجود صرف‌ از ابهام‌ و عدم‌ تعيّن‌ و بيثباتي‌ بيشتري‌ نسبت‌ به‌ وجود رابط‌ در عوالم‌ ديگر برخوردار است‌.

إنّ للموجودات‌ مراتب‌ في‌ الموجوديّة‌؛ و للوجود نشئات‌ متفاوتة‌، بعضها أتّم‌ و أشرف‌ و بعضها أنقص‌ و أخّس‌ كالنّشأة‌ إلالهيّة‌ و العقليه‌ و النفسية و الطبيعية‌ و لكل‌ نشأة‌ احكام‌ و لوازم‌ و تناسب‌ تلك‌ النشأة‌، و يعلم‌ أيضاً أنّ النشأة‌ الوجوديّة‌ كلّما كانت‌ أرفع‌ و أقوي‌ كانت‌ الموجودات‌ فيها الي‌ الوحدة‌ و الجمعيّة‌ اقرب‌، و كلما كانت‌ أنزل‌ و أضعف‌ كانت‌ الي‌ التكّثر و التفرقة‌ و التّضاد أميل‌، فأكثر الماهيات‌ المتضادة‌ في‌ هذا العالم‌ الطبيعي‌، و هو أنزل‌ العوالم‌، غير متضادة‌ في‌العالم‌ النفساني‌، ... و كذا المختلفات‌ في‌ عالم‌ النفس‌، متفقة‌ الوجود في‌ عالم‌ العقل‌،... فما ظنّك‌ بالعالم‌ الربوبي‌ و النشأة‌ الالهيّة‌ في‌ الجمعيّة‌ و التأحد؟ فجميع‌ الاشياء هناك‌ واحد و هوكلّ الاشياء بوحدته‌ من‌ غير ما يوجب‌ اختلاف‌ حيثيّة‌.([11])

با نفي‌ رابط‌ و همبستگي‌ اشياء، وحدت‌ شبكه‌اي‌ و مجموعه‌اي‌ آنها از ميان‌ خواهد رفت‌، گرچه‌ رابط‌ ماية‌ همبستگي‌ پديده‌ها است‌ ولي‌ خود بهيچوجه‌ يكي‌ از طرفين‌ ارتباط‌ را تشكيل‌ نمي‌دهد؛ بلكه‌ از آنجا كه‌ تمام‌ مراتب‌ وجودي‌ عالم‌ نسبت‌ به‌ مرتبة‌ اعلا و ادني‌ قرار مي‌گيرد باينجهت‌ عين‌ ربط‌ به‌ آنها تلقي‌ مي‌گردد و ربط‌ و همبستگي‌ و اضافه‌ صرف‌، خود در هاله‌اي‌ از نسبيت‌ قرار مي‌گيرد و هر مجموعه‌اي‌، شبكة‌ ارتباطي‌ خاصّ عالم‌  خود را تشكيل‌ مي‌دهد؛ وگرنه‌ خود معناي‌ رابط‌ و همبستگي‌ بدون‌ اين‌ تفسير و توجيه‌ تحققي‌ نخواهد داشت‌.

با اين‌ توصيف‌ همبستگي‌ مراتب‌ هستي‌ با يكديگر تحت‌ عنوان‌ وجود رابط‌ حاكي‌ از  اضافه‌ اشراقي‌  بودن‌ پديده‌هاي‌ هستي‌ است‌ كه‌ حاصل‌ تعلّق‌ داشتن‌ به‌ يك‌ وجود مستقل‌ بوده‌ كه‌ همان‌ وجود صرف‌ و كمال‌ صرف‌ الهي‌ است‌ و گرنه‌ در صورتي‌ كه‌ اضافه‌ مقوله‌اي‌ باشد حاصل‌ نسبت‌ دو وجود مستقل‌ است‌ كه‌ با توجّه‌ به‌ توضيحات‌ فوق‌ با فرض‌ ما تخالف‌ دارد. در اينصورت‌ نوع‌ ربط‌ و اضافه‌ پديده‌ها حرفي‌ و اشراقي‌ است‌ نه‌ مقوله‌اي‌.

مقولة‌ اضافة‌ اشراقي‌ و نسبت‌ آن‌ چنان‌ فراگير است‌ كه‌ هيچ‌ شي‌ء از اشياء از آن‌ خالي‌ نيست‌. نسبت‌ حقايق‌ امكاني‌ و وجودات‌ تعلقي‌ در هر مرتبه‌ و عالمي‌ كه‌ باشند در مقايسه‌ با حقيقت‌ وجود صرف‌، نسبت‌ نيستي‌ به‌ هستي‌ است‌،([12]) زيرا هويت‌ كه‌ عبارت‌ است‌ از حقيقت‌ وجود، به‌ ذات‌ الهي‌ اختصاص‌ دارد و از ساير اشياء قابل‌ سلب‌ است‌ و بنابر سخن‌ گرانبهاي‌ حضرت‌ جعفربن‌ محمدالصادق‌ (ع‌): «هوالشّي‌ء بحقيقة‌ الشّيئيّة‌».([13]) باز ملاصدرا در مجلّد ديگر اسفار در بحث‌ «في‌ عموم‌ التضايف‌» اظهار مي‌دارد: اتصاف‌ هر يك‌ از موجودات‌ بصورت‌ اضافه‌ و سلب‌ است‌ و هيچ‌ موجودي‌ نيست‌ كه‌ فاقد نسبت‌ و تعلّق‌ به‌ غير باشد و اين‌ همبستگي‌ به‌ غير از طريق‌ عليّت‌ يا معلوليت‌ يا طريقي‌ ديگر است‌. در مقام‌ تقابل‌ شيئي‌ از اشياء, اشياء ديگر از آن‌ قابل‌ سلب‌ است‌ و حتي‌ واجب‌ الوجود از جنس‌ تقابل‌ تضايف‌ خالي‌ نيست‌. «فتقابل‌ التّضايف‌ لايخلو عن‌ جنسه‌ شيء‌ من‌ الاشياء حتي‌ واجب‌ الوجود فانّه‌ مبدأ للاشياء ...»([14])

از يك‌ طرف‌ با توسّعي‌ كه‌ براي‌ وجود رابط‌ با استفاده‌ از مباحث‌ متنوع‌ و پراكنده‌ ملاصدرا در كتاب‌ اسفار قائل‌ مي‌شويم‌، شبكة‌ سيستمي‌ پديده‌هاي‌ هستي شناسي‌ او تسّري‌ در همة‌ عوالم‌ دارد و هيچيك‌ از عوالم‌ از اين‌ موضوع‌ مستثنا نيست‌، از طرف‌ ديگر در فيزيك‌ جديد تنها شبكه‌ سيستمي‌ مشتمل‌ بر پديده‌هاي‌ مادي‌ موجي‌ - ذره‌اي‌ است‌، بنابرين‌ ما تنها بازتاب‌ نظرية‌ همبستگي‌ پديده‌هاي‌ هستي‌ ملاصدرا را در عالم‌ مادّي‌ مورد بحث‌ و مقايسه‌ قرار مي‌دهيم‌. باز در مي‌يابيم‌ كه‌ قلمرو پديده‌هاي‌ مادّي‌ در نظريه ملاصدرا وسيعتر از ديدگاههاي‌ نظري‌ فيزيك‌ جديد است‌. براي‌ مثال‌ عدم‌ تعيّن‌ در موضوع‌ حركت‌ جوهري‌ سرانجام‌ در سلسلة‌ ارتباطات‌ هستي‌ به‌ وجود صرف‌ منتهي‌ مي‌گردد و موقعيت‌ خود را در همبستگي‌ طولي‌ وعرضی‌ شبكة‌ پديده‌ها مستحكم‌ مي‌يابد. در صورتي‌ كه‌ عدم‌ تعيّن‌ در فيزيك‌ جديد تكيه‌گاهي‌ متعيّن‌ و مشخّص‌ ندارد و معلق‌ در شبكة‌ همبستگي‌ بيپناه‌ وامانده‌ است‌. زيرا مجموعة‌ وجود رابط‌ از نظر ملاصدرا بشرح‌ زير است‌:

 RE R.S.M

 ماده‌. نفوس‌. عقول  وجود رابط

امکان وجودی  IEC عدم تعيّن

 عدم نسبی EPRN امکان وجودی

عدم تعيّن  RNI عدم نسبی

 

شماي‌ شبكة‌ سيستمي‌ يا وجود رابط‌ و نشئآت‌ آن‌

 

اضافه‌   امكان‌ فقري‌   عدم‌ تعيّن‌   وجود رابط‌   عدم‌ نسبي‌    امكان‌ وجودي‌    نسبت‌

     نشئه‌ عقلي‌                            نشئه‌ عقلي‌

نشئه‌ نفسي‌                              نشئه‌ نفسي‌

نشئه طبيعی

طرفين‌ اين‌ همبستگي‌ متضايف‌ در حقيقت‌ هستي‌ و نيستي‌ است‌، البته‌ نيستي‌ در اينجا عدم‌ نسبي‌ و امكان‌  مي‌باشد.

 

ب‌) بازتابهاي‌ نظرية‌ ملاصدرا در جهانشناسي‌ فيزيك‌ جديد‌:

از جمله‌ وجوه‌ اختلاف‌ و تفاوت‌ فيزيك‌ جديد كلاسيك‌ يا (فيزيك‌ نيوتوني‌) با فيزيك‌ كوانتومي‌، نحوة‌ نگرش‌ آندو به‌ پديده‌هاي‌ مادي‌ است‌ كه‌ شامل‌: اتم‌ و اتمپاره‌هاي‌ آن‌ چون‌ الكترون‌، پروتون, و‌ ... مي‌شود كه‌ در اصطلاح‌ متكلمان‌ پيشين‌ به‌  جواهر فرد  تعبير شده‌ است‌. فيزيك‌ كلاسيك‌ نيوتوني‌ پديده‌هاي‌ مادّي‌ و حوادث‌ ناشي‌ از آنها را مستقل‌ و با هويّتي‌ متمايز از يكديگر در نظر گرفته‌ و براي‌ هريك‌ تعيّني‌ خاص قائل‌ شده‌ است‌. در فيزيك‌ جديد، استقلال‌ پديده‌هاي‌ مادّي‌ تضعيف‌ شده‌ و هريك‌ از پديده‌ها بصورتي‌ مرتبط‌ با جهان‌ اطراف‌ و پديده‌هاي‌ پيرامونش‌ همبستگي‌ پيدا مي‌كند.

وايتهد فيلسوف‌ انگليسي‌ در فلسفه‌ خود بجاي‌ شي‌ء(كه‌ در گذشته‌ متحيّز در مكاني‌ خاصّ منظور مي‌شد و هم‌ آن‌ بطور ثابت‌ در آنات‌ ادامه‌ مي‌يافت‌) واژه‌ رويداد، واقعه‌ و حادثه‌ را تحت‌ عناوين‌ event و occasion ودر مورد مجموعه‌ مرتبط‌، واژة‌  organism (ارگانيسم) را بكار برده‌ است‌. بر اين‌ اساس‌ هريك‌ از علوم‌ نتايج‌ خاصّ ارگانيسمي‌ هستند و تفاوت‌ آنها تنها بسادگي‌ و پيچيدگي‌ ارگانيسم‌ بستگي‌ پيدا مي‌كند. همچنين‌ او قلمرو امكان‌ را  eternal object و قلمرو واقعيات‌ را events تعبير كرده‌ و هر تحققي‌ را يك‌ محدوديت‌ تلقي‌ نموده‌ است‌.([15])

ملاصدرا نيز در قرن‌ 17 بر اساس‌ نظرية‌ همبستگي‌ پديده‌هاي‌ هستي‌ در پرتو وجود رابط,‌ فلسفه‌ و علوم‌ را در طول‌ يكديگر قرار داده‌ و تفاوت‌ آنها را از حيث‌  تفاوت‌ در مرتبه‌  دانسته‌ است‌. به هرحال‌ وايتهد واژة event را در مفهوم‌ بسيار كلي‌ بصورت‌ يك‌ شبكة‌ وقايع‌ و حوادث‌ مرتبط‌ واقعي‌ كه‌ در قالبي‌ خاص‌ در يك‌ مقياس‌ وسيع‌ بهم‌ پيوسته nexus است‌، بكار مي‌برد.([16]) ماكس‌ پلانك[2] مي‌گويد: «در مكانيك‌ جديد دستيابي‌ به‌ قوانيني‌ ثابت‌ و كافي‌ كه‌ در پي‌ آن‌ هستيم‌ محال‌ است‌, مگر آنكه‌ سيستم‌ فيزيكي‌ را بصورت‌ يك‌ كل‌ نظاره‌ كنيم‌». در «نظرية‌ ميدان‌» مكانيك‌ جديد هر ذرّه‌ خاص‌ از سيستم‌، بمعنايي‌ در هر لحظه‌ معين‌، همزمان‌ در هر جزئي‌ از فضاي اشغال شده‌ توسط‌ سيستم‌، باشندگي‌ دارد. اين‌ باشندگي‌ همزمان‌ نه‌ فقط‌ در مورد ميدان‌ نيرويي‌ كه‌ ذرّه‌ مزبور در آن‌  احاطه‌ شده‌، بلكه‌ در مورد جرم‌ و قوه‌ نيز، مصداق‌ پيدا مي‌كند.

نظريه([17]) كوانتوم‌، جهان‌ را نه مجموعه‌اي‌ از اشياء فيزيكي‌ بلكه‌ «شبكه‌اي‌» از پيوندها ميان‌ اجزاء يك‌ كل‌ تلقي‌ مي‌كند. «پس‌ جهان‌ به‌ بافتي‌ پيچيده‌ از رويدادها مي‌ماند؛ بافتي‌ كه‌ در آن‌ ارتباطهاي‌ گونه‌ گون‌ بر روي‌ يكديگر قرار مي‌گيرند و يا تركيب‌ مي‌شوند و بافت‌ كل‌ را به‌وجود مي‌آورند».([18])

كما انّ الضّرورة‌ الازليّة‌ مساوقة‌ للبساطة‌ و الاحديّة‌ و ملازمة‌ للفردية‌ و الوِتريّة‌، فلذلك‌ الإامكان‌ الذّاتي‌ رفيق‌ التركيب‌ و الامتزاج‌ و شفيق‌ الشركة‌ و الازدواج‌. فكلّ ممكن‌ زوج‌ تركيبي‌ إذ الماهيّة‌ الإمكانيّة‌ لاقوام‌ لها الاّ بالوجود. و الوجود‌ الإمكاني‌ لا تعيّن‌ له‌ إلاّ بمرتبة‌ من‌ القصور و درجة‌ من‌ النّزول‌ ينشأ منها الماهيّة‌ و ينتزع‌ بحسبها المعاني‌ الإمكانيّة‌ و يترتّب‌ عليها الآثار المختصة‌.([19])

همچنين‌ صدرا در اين‌ زمينه‌ مي‌گويد تمام‌ حقايق‌ امكاني‌ از جهت‌ طبيعت‌، بالقوه‌ و از جهت‌ ارتباط‌ با علتشان‌ بالفعل‌ مي‌باشند. آنها از حيث‌ ماهيت‌  ليسيّت‌ صرف‌  و از حيث‌ وجود علت‌ تام‌ خود، وجود مفاض‌ از ناحيه‌ حضرت‌ او مي‌باشند. در نتيجه‌ پديده‌هاي‌ امكاني‌ مصاديقي‌ براي‌ مفهومي‌ مركب‌ از معناي‌ بالقوه‌ و معناي‌ بالفعل‌ بصورت‌ توأمان‌ خواهند بود([20]) و وحدتي‌ كه‌ دارند از نظر بساطت‌ ضعيف‌ يعني‌ وحدت‌ آنها نوعي‌ از اتحاد است‌ و مفهوم‌ اتحاد عبارت‌ است‌ از تركيبي‌ كه‌ از جهتي‌ واحد و از جهتي‌ كثير باشد. وحدت‌ ممكنات‌ پرتوي‌ است‌ از وحدت‌ صرف‌ الهي‌ كه‌ بترتيب‌ نزولي‌ وحدات‌ از مقام‌ الهي‌ به‌ عوالم‌ عقلي‌ افاضه‌ مي‌گردد و سپس‌ به‌ نفوس‌ و بعد به‌ وحدت‌ صور و وحدت‌ اتصالي‌ جسمي‌ كه‌ بالقوه‌ داراي‌ كثرتي‌ است‌ كه‌ اتحادي‌ با وحدت‌ پيدا نمي‌كند و پيوسته‌ وحدت‌ خود را در مراتب‌ عاليتر وجود مي‌يابد. هر موجودي‌ كه‌ وحدتش‌ كاملتر باشد به‌ وحدت‌ حقّه‌ حقيقيه‌ حق‌ نزديكتر خواهد بود. با اين‌ وصف‌ هر ممكن‌الوجودي‌ برحسب‌ ماهيت‌ مفهومي‌ است‌ كلي‌ كه‌ مشتمل‌ بر امكانات‌ بسيار و وجودات‌ متعدد مي‌باشد. هيچ‌ پديده‌ امكاني‌ در عالم‌ خارج‌ تحقق‌ ندارد مگر اينكه‌  تحت‌ يك‌ طبيعت‌ كلي‌ ذاتي‌ يا عرضي‌ (مجموعه‌ يا ارگانيسم‌) قرارگيرد بگونه‌اي‌ كه‌ از نظر معنا و مفهوم‌ از اشتراك‌ افراد با خود ابايي‌ نداشته‌ باشد. 

و ما من‌ شخص‌ إمكاني‌ الاّ و هو واقع‌ تحت‌ طبيعة‌ كليّة‌ ذاتيّة‌ او عرضيّة‌ لايأبي‌ معناها أن‌ يكون‌ هناك‌ عدّة‌ افراد تشترك‌ معه‌ فيها و إن‌ امتنع‌ ذلك‌ بحسب‌ أمر خارج‌ عن‌ طبيعتها. فإذن‌ لاوحدة‌ و لافردانيّة‌ لممكن‌ ما علي‌ الحقيقة‌، بل‌ انّما هي‌ بالاضافة‌ الي‌ ماهو اشدّ كثرة‌ وأوفر شركاً. ([21])

گرچه‌ بافتهاي‌ انرژي‌ در دنياي‌ زير اتمي‌، ساختهاي‌ اتمي‌ و ملكولي‌ پايداري‌ را پديد مي‌آورند و به‌ ماده‌ در سطح‌ ميكروسكپي‌ جسميت‌ مي‌دهند، و ما از اينرو گمان‌ مي‌كنيم‌ جهان‌ از جواهر مادي‌ و جواهر فرد تشكيل‌ شده‌ است‌؛ و همچنين‌ اگرچه‌ اين‌ چنين‌ تصّوري‌ نتايج‌ مفيدي‌ نيز در بر دارد و از آنها در تكنولوژي‌ و علوم‌ بهره‌هاي‌ فراوان‌ مي‌توان‌ گرفت‌، ولي‌ در حقيقت‌ اين‌ نكته‌ را نبايد ناديده‌ گرفت‌ كه‌ آنچه‌ را ما اتم‌ مي‌ناميم‌ از واژه‌هاي‌ نظري‌[3] است‌ و خود از ذرات‌ بيشماري‌ تشكيل‌ شده‌ كه‌ هويت‌ مادّي‌ ندارند. در اين‌ ذرات‌، ما جوهري‌ مادي‌ بدست‌ نمي‌آوريم‌، بلكه‌ آنچه‌ متعلق‌ اين‌ ذرّات‌ است‌ زمينه‌ بهم‌ تنيده‌ ديناميكي‌ است‌ كه‌ پيوسته‌ در تغيير و تبديل‌ است‌ و گويي‌ كه‌ بنيان‌ ماده‌ و انرژي‌ در تكاپو و در رقص‌ و جنبش‌ دائمي‌ و باصطلاح‌ ملاصدرا به‌ حركت‌ جوهري‌ خود ادامه‌ مي‌دهد.

اين‌ رقص‌ كيهاني‌ و حركت‌ جوهري‌ ذرات‌ زير اتمي‌ بنحو ديگري‌ در كل‌ جهان‌ نيز جريان‌ دارد([22]) و در هر مرتبه‌اي‌ از مراتب‌ هستي‌ بگونه‌اي‌ مطابق‌ با عالم‌ خود عمل‌ مي‌كند، آنجا كه‌ به‌ آن‌ ماده‌ اطلاق‌ مي‌گردد از نظر ملاصدرا حركت‌ جوهري‌ همبستگي‌ آنرا با ديگر مراتب‌ تضمين‌ مي‌نمايد و در مراتب‌ بالاتر تجدّد امثال‌ و بطور كلي‌ سريان‌ و جريان‌ عشق‌ وابستگي‌ به‌ مبدأ فياض‌ در هر پديده‌اي‌ از پديده‌هاي‌ عالم‌ هستي‌ بگونه‌اي‌ براي‌ غير زيستن‌ و در جهت‌ غير بودن‌ را نشان‌ مي‌دهد. از منظر فيزيكدانان‌ معاصر، آنچه‌ ما آنها را اشياء مي‌ناميم‌ در واقع‌ نقشها و بافتهايي‌ در فرايند جدايي‌ ناپذير كيهاني‌ هستند و نيز اين‌ نقشها سرشتي‌ ديناميك‌ و متغيّر دارند. در فيزيك‌ زير اتمي‌، جرم‌، ديگر وابسته‌ به‌ جوهري‌ مادي‌ نبوده‌، بلكه‌ بگونه‌اي‌ از انرژي‌ بشمار مي‌آيد. اما انرژي‌ نيز به‌ فعاليت‌ كنايي‌ و به‌ فرايند وابسته‌ است‌ و مقياسي‌ از كنايي‌ دانسته‌ مي‌شود. ذرات‌ زير اتمي‌ نقشينه هايي‌ ديناميك‌ هستند و بيش‌ از آنكه‌ مادي‌ باشند سرشتي‌ «فرايندگونه‌» دارند. اپنهايمر  فيزيكدان‌ معاصر مي‌گويد: مثلاً اگر بپرسيم‌ آيا موقعيت‌ الكترون‌ همان‌ است‌ كه‌ بود بايد بگوييم‌ خير، اگر بپرسيم‌ آيا الكترون‌ در جنبش‌ است‌ بايد بگوييم‌ خير، اگر بپرسيم‌ آيا الكترون‌ در سكون‌ است‌ بايد بگوييم‌ خير، اگر بپرسيم‌ آيا الكترون‌ در جنبش‌ است‌ بايد بگوييم‌ خير.([23])

يعني‌ هاله‌اي‌ از كليّت‌، ابهام‌، عدم‌ تعيّن‌، درهم تنيدگي‌، بافت‌ مادّه‌ ما را بر آن‌ مي‌دارد كه‌ جايگاه‌ خاصّي‌ براي‌ آن‌ نتوانيم‌ تشخيص‌ دهيم‌ و تنها اين‌ نه‌ آني‌ را بعنوان‌ تشخصّ و تعيّن‌ مادّه‌ معرفي‌ كنيم‌. اين‌ امر چيزي‌ جز حاصل‌ پيوستگي‌ و ارتباط‌ پديده‌ها نيست‌ بلكه‌ ساختار مادّه‌ چنين‌ كيفيّتي‌ را اقتضا مي‌كند. سيستمهاي‌ زماني‌ - مكاني‌ عبارتند از نظاممنديهاي‌ ارتباطات‌ و همبستگيهاي‌ دروني‌ متقابل‌ وجودات‌ و حقايق‌ هستي‌.([24])

For - One's - selfness" becomes "for - the others - and - for - the totality". Everythiny that in any sense exists has two sides, namely it's individual self and its signification in the universe.([25]) These two poles cannot be torn apart. Each finds its fulfillment in the other via their dialectical relation.([26])

واقعيت‌ از ديدگاه‌  هايزنبرگ‌  عبارت‌ است‌ از عالم‌ امكان‌ و قلمرو بالقوگي‌، بنحوي‌ كه‌ هيچ‌ چيز با اطمينان‌ و يقين‌ قابل‌ پيش‌بيني‌ نخواهد بود. ([27])

در شبكة‌ سيستمي‌ پديده‌هاي‌ هستي‌، ملاصدرا در ساختار وجود رابط‌ و همبستگي‌ مراتب‌ با يكديگر كه بتعبيري‌ همان‌  تشكيك‌ در مراتب‌ ظهور وجود  است‌، به‌ نتايج‌ فلسفي‌ متعدد دست‌ پيدا كرد. از آنجا كه‌ او، همانطور كه‌ قبلاً گفته‌ شد، تفاوت‌ فلسفه‌ و علم‌ را تفاوت‌ در مرتبه‌ و آنها را در طول‌ يكديگر تلقي‌ مي‌كرد, مي‌توانيم‌ نتايج‌ فلسفي‌ او را در اين‌ راستا به‌ نتايج‌ علمي‌ نيز تعبير كنيم‌ و همانگونه‌ كه‌ اين‌ امر در بررسيهاي‌ تطبيقي‌ ميان‌ نظريات‌ او با روند فيزيك‌ جديد در مباحث‌ قبلي‌ مشاهده‌ گرديد، جا دارد  به‌ نمونه‌هاي‌ كليدي‌ ديگري‌ در مطالب‌ بعدي‌ اشاره‌ اجمالي‌ داشته‌ باشيم‌:

 

1. موضوع‌ حركت‌ جوهري‌ و عدم‌ تعين‌

علت‌ اينكه‌ فلاسفة‌ مشائي‌ و اشراقي‌ حركت‌ جوهري‌ را نپذيرفتند, بيشتر بدينجهت‌ بود كه‌ از نظر آنها موضوع‌ حركت‌ جوهري‌ نيز دستخوش‌ تغيير مي‌شود و با مشكل‌ عدم‌ بقای موضوع‌ روبرو مي‌گردد. يكي‌ از علل‌ ردّ حركت‌ جوهري‌ از نظر مشائيان‌ اين‌ بود كه‌ آنها به‌ تباين‌ وجودات‌ قائل‌ بودند و اشراقيان‌ به‌ اصالت‌ ماهياتي‌ كه‌ متباين‌ بالذاتند.

گرچه‌ حركت‌ اگر جوهري‌ باشد نيازي‌ به‌ موضوع‌ ندارد و آنجا كه‌ براي‌ حركت‌ موضوعي‌ طلب‌ مي‌كنيم‌ حركت‌ در اعراض‌ است‌ و بزرگاني‌ همچون‌ علامه‌ طباطبائي‌ اشاره‌ به‌ آن‌ داشته‌اند، ولي‌ باز ملاصدرا طالبان‌ موضوع‌ حركت‌ جوهري‌ را بيبهره‌ نگذاشته‌ و پاسخهاي‌ شافي‌ و بسنده‌ به‌ آنها داده‌ است‌. او مي‌گويد نظر به‌ اينكه‌ اشياء پيوسته‌ در حال‌ حركت‌ و شدن‌ هستند و سكوني‌ ندارند، پس‌ نمي‌توان‌ براي‌ آنها ماهيت‌ بالفعل‌ در نظر گرفت‌. بلكه‌ ماهيات‌ متصور براي‌ آنها بصورتي‌ بالقوه‌ و بصورتي‌  نامتناهي‌ است‌ همانگونه‌ كه‌ در فيزيك‌ كوانتومي‌ نمي‌توان‌ موقعيت‌ ماده‌ را در مكاني‌ معين‌ و زماني‌ خاص تشخيص‌ داد و پيش‌بيني‌ كرد. حتي‌ ماهيتي‌ كه‌ ذهن‌ براي‌ شي‌ء انتزاع‌ مي‌كند، نتيجه‌ تصور سكون‌  و با  فرض‌ سكون‌  شي‌ء است‌، و گرنه‌ شي‌ء در حال‌ حركت‌، هيچ‌ ماهيتي‌ متعيّن‌ ندارد.

می توان مشابه نكاتي‌ را كه‌ ملاصدرا در باب‌ حركت‌ اشتدادي‌ بيان‌ داشته,‌ در نتايج‌ فلسفي‌ فيزيك‌ كوانتومي‌ دربارة‌ موجي‌ - ذره‌اي‌ بودن‌ ماده‌ پيدا كرد. آنچه‌ آنجا عدم‌ تعيّن‌ بود اينجا نيز عدم‌ تعيّن‌ است‌. آنجا ماده‌ از جهتي‌ ذرّه‌ و باعتباري‌ موجي‌شكل‌ مي‌نمود و گاهي‌ آنجا بود و گاهي‌ نيست‌ مي‌نمود؛ اينجا هم‌ پديده‌هاي‌ هستي‌ در شبكة‌ سيستمي‌ صدرا امر واحد متصّل‌ و مستمري‌ است‌ كه‌ پيوسته‌ و مدام‌ داراي‌ مراتبي‌ متنوع‌ و گوناگون‌ بوده‌, فاني‌ و موجود مي‌شود.

وجود در عالم‌ امكان‌ كه‌ امري‌ واحد و مستمر مي‌نمايد باعتباري‌ باقي‌ و باعتباري‌ فاني‌ مي‌باشد. اگر بگوييم‌ آن‌ موجود است‌ باعتبار ربط‌ به‌ مبدأ, صحيح‌ است‌ و اگر بگوييم‌ معدوم‌ است‌ به اعتبار امكان‌ ذاتي‌, باز صحيح‌ مي‌نمايد.  «و ما اعجب‌ امر الحركة‌ في‌الوجود» .

نتيجه‌ اينكه‌ در حركت‌ جوهري‌ نه‌ انواع‌ غيرمتناهي‌ و نه‌ انقلاب‌ ذاتي‌، هيچيك‌ محال‌ نيست‌. بنابرين‌، صدرا موضوع‌ حركت‌ را امري‌ بالفعل‌ محض‌ و يا امري‌ بالقوه‌ محض‌ تلقي‌ نمي‌كند، بلكه‌ موضوع‌ حركت‌ جوهري‌ را مركب‌ از مما بالقوة‌ و مما بالفعل‌», امري‌ بالقوه‌ و بالفعل‌ بصورت‌ توأمان‌ تصور كرده‌ است‌. «موضوع‌ كل‌ حركة‌ و إن‌ وجب‌ أن‌ يكون‌ باقياً بوجوده‌ و تشخصه‌ إلاّ أنّه‌ يكفي‌ في‌ تشخص‌ الموضوع‌ الجسماني‌ أن‌ يكون‌ هناك‌ مادّة‌ تتشخصّ بوجود صورة‌ ما و كيفيّة‌ ما و كميّة‌ ما فيجوز له‌ التّبدل‌ في‌ خصوصيات‌ كلّ منه».([28])

امروز از ديدگاه‌ دانشمندان‌ فيزيك‌ بودن‌ و شدن‌ دو وجه‌ متخالف‌ هستي‌ نيست‌ بلكه‌ دو سيماي‌ واقعيت‌ و هستي‌ بشمار مي‌رود.([29])

 Thus, becoming is for the purpose of being (signification in the univers) and being is for the purpose of novel becoming (the emergent individual self). It is rather, the "growing together" (con - crescence) of objects to create a novel subject which enriches the many from which it springs. The many become one and are increased by one. ([30])

وايتهد در كتاب‌ معروف‌ خود Process and Reality جملة‌ بسيار پر محتوايي‌ دارد كه‌ از بس‌ جالب‌ است‌، در اينجا عين‌ عبارت‌ او را ذكر مي‌كنيم‌:

There is becoming of continuity, but no continuity of becoming.([31])

يعني‌ در جهان‌ هستي‌ صيرورت‌ و شدن‌ استمرار و تداوم‌ مشاهده‌ مي‌گردد، نه‌ تداوم‌ شدن‌. براي‌ اعراض‌ از تطويل‌ كلام‌ تحليل‌ مبسوط‌ اين‌ عبارت‌ را در مقاله‌اي‌ ديگر بيان‌ مي‌كنيم‌. صدرا مي‌گويد:

من‌ تحقيق‌ تجدّد الاكوان‌ الطبيعيّة‌ الجسمانيّة‌ و عدم‌ خلوها في‌ ذاتها عن‌ الحوادث‌، فالفيض‌ من‌ عندالله باق‌ دائم‌، و العالم‌ متبدل‌ زائل‌ في‌ كل‌ حين‌ و انّما بقاؤه‌ بتوارد الامثال‌ كبقاء النفوس‌ في‌ مدة‌ حياة‌ كلّ واحد من‌ النّاس‌، و الخلق‌ في‌ لبس‌ و ذهول‌ عن‌ تشابه‌ الامثال‌ و تعاقبها علي‌ وجه‌ الإتصال‌.([32])    

جهان‌ خلق‌ پيوسته‌ در اندر كنش‌ مداوم‌ با يكديگر در حركت‌ و عالم‌ در هر آن‌ در حال‌ تغيير و تبديل‌ است‌ و استمرار فيض‌ الهي‌ همچنان‌ مدام‌ از طريق‌ توارد و تعاقب‌ امثال‌، بقای آن‌ را تضمين‌ مي‌نمايد. بتعبيري‌ ما در جهان‌ فيزيكي‌ بر اساس‌ نظر همبستگي‌ پديده‌ها و همينطور در هستي شناسي‌ ملاصدرا بر اساس‌ همبستگي‌ وجودات‌ رابط‌ كه‌ صرف‌ اضافه‌ اشراقي‌ هستند، متعلق‌ واحد و متعيني‌ براي‌ مشاراليه‌ «اين‌» و «آن‌» نداريم‌، بلكه‌ متعلق‌ «اين‌» و «آن‌» در جهان‌ فيزيكي‌ و فلسفه‌ صدرايي‌ مجموعة‌ بهم‌ پيوسته‌ و نامتعين‌ ارتباطات‌ و همبستگيهاست‌.

 

2. رابطه‌ و همبستگي‌ متقابل‌ ذهن‌ و عين‌

كيفيت‌ همبستگي‌ ذهن‌ و عين‌ در فلسفه,‌ سابقة‌ ديرين‌ دارد و هم‌ به‌ وجودشناسي‌ و هم‌ به‌ شناخت‌شناسي‌ مربوط‌ مي‌گردد. از آنجا كه‌ مبناي‌ فلسفي‌ ملاصدرا اصالت‌ وجود است‌, ذهن‌ و عين‌ بر اين‌ اساس‌ هر يك‌ مرتبه‌اي‌ از هستي‌ را تشكيل‌ مي‌دهد و چون‌ آنها از يك‌ سنخ‌ هستند تقابل‌ آندو ذاتي‌ و بصورت‌ متباين‌ نيست‌. از طرفي‌ هر مرتبه‌اي‌ از مراتب‌ هستي‌ كه‌ از وحدت‌ بيشتري‌ برخوردار باشد, كمالش‌ بيشتر خواهد بود و نسبت‌ به‌ مبدأ خويش‌ كه‌ از وحدت‌ تامّه‌ حقه‌ حقيقيه‌ برخوردار است‌، قرب‌ بيشتري‌ خواهد داشت‌. در نماي‌ ترسيم‌ شده‌ وجود رابط‌، اين‌ ارتباط‌ و همبستگي‌ ميان‌ نشئات‌ مختلف‌ آن‌ مشخص‌ گرديد.

ملاصدرا براساس‌ اين‌ همبستگي‌ ميان‌ مراتب‌ هستي‌ به‌ حلّ معضلات‌ بسياري‌ از مسائل‌ فلسفي‌ پرداخت‌ كه‌ از جمله‌ آنها مسئلة‌ اتحاد عاقل‌ و معقول‌ و شاهد و مشهود و متخيِّل و متخيَّل‌ و حاس‌ و محسوس‌ بود. بنظر او مخالفان‌ اتحاد عاقل‌ و معقول‌ چون‌ ابن‌ سينا و ديگران‌، اتحاد عاقل‌ و معقول‌ را اتحاد ميان‌ دو امر متباين‌ يا دو امر متحصّل‌ فرض‌ نموده‌اند در صورتيكه‌ اتحاد عاقل‌ و معقول‌ اتحاد ميان‌ دو امر متباين‌ نيست‌ بلكه‌ اتحاد ميان‌ امري‌ متحصل‌ و امري‌ نامتحصل‌ است‌. معقول‌ و معلومي‌ كه‌ با عاقل‌ اتحاد دارند معقول‌ و معلوم‌ بالذاتند كه‌ اموري‌ متضايف‌ مي‌باشند.

ملاصدرا با نظرية‌ اتحاد عاقل‌ و معقول‌ نقش‌ ذهن‌ را در تصوير پديده‌هاي‌ هستي‌ هم‌ در قلمرو وجود و هم‌ در قلمرو معرفت‌ بسيار مؤثر مي‌داند و همانطور كه‌ در عالم‌ خارج‌ با تأثر از عرفا محوريت‌ را به‌ انسان‌ كامل‌ اختصاص‌ داد، در قلمرو ذهن‌ و معرفت شناسي‌ نقش‌ نفس‌ عاقل‌ را در تمام‌ مراتب‌ ادراك‌ اعم‌ از حسّي‌، تخيّلي‌ و توهّمي‌ و تعقّلي‌ بعنوان‌ عامل‌ برتر معرفي‌ مي‌كند. نقش‌ انسان‌ كامل‌ در پديده‌هاي‌ هستي‌ و در گسترة‌ جهان‌ خلقت‌ قرنهاست‌ كه‌ براي‌ هر سالك‌ راه‌ معرفت‌ و عرفان‌ آشناست‌. بينش‌ عرفاني‌ هرگز با مشاهدة‌ برونگرايانه‌ محض‌ بدست‌ نمي‌آيد. شناخت‌ عرفاني‌ حاصل‌ شركت‌ سالك‌ در موضوع‌ شناخت‌ است‌. عارفان‌ از اين‌ مرحله‌ نيز فراتر رفته‌مي‌گويند براي‌ شناخت‌ جهان‌ بايد با جهان‌ امتزاج‌ يافت‌ و با آن‌ يكي‌ شد. نظرية‌ اتحاد عاقل‌ و معقول‌ كه‌ متأثر از اين‌ نگرشهاي‌ عرفاني‌ است‌، حاكي‌ از نوعي‌ اتحاد ميان‌ متعلق‌ شناخت‌ بعنوان‌ معقول‌ بالذات‌ و عاقل‌ مي‌باشد. موضوع‌ اصلي‌ شناخت‌ معلوم‌ بالذات‌ است‌ نه‌ معلوم‌ بالعرض‌ عيني‌ و خارجي‌ .

ارتباط‌ ذاتي‌ در جهان‌ پديده‌هاي‌ هستي‌ كه‌ يكي‌ از وجوه‌ مشترك‌ ديگر فيزيك‌ جديد ونگرش‌ هستي‌شناسي‌ ملاصدرا در وجود رابط‌ پديده‌هاست‌، شامل‌ مشاهده‌گر و روان‌ او نيز مي‌گردد. ماده‌ در سطح‌ اتمي‌ در فيزيك‌ جديد، تنها بر حسب‌ چگونگي‌ ارتباط‌ ميان‌ فرآيند آماده‌ سازي‌ شيء‌ و آزمايش‌ روي‌ آن‌ مي‌تواند مورد بررسي‌ قرار گيرد. بنابرين‌، شيوة‌ شناخت‌ و نتيجه‌ آن‌ در نهايت‌ به‌ شخص‌ ناظر و حالت‌ ويژگيهاي‌ رواني‌ او مرتبط‌ مي‌شود. در فيزيك‌ اتمي‌، وجود شخص‌ ناظر نه‌ تنها براي‌ مشاهده‌ و اندازه‌گيري‌ شي‌ء لازم‌ است‌، بلكه‌ براي‌ تعريف‌ خواص‌ اشياء نيز ضروري‌ است‌.([33])در فيزيك‌ اتمي‌ نمي‌توان‌ از خاصيت‌ يك‌ شيء‌ بطور مطلق‌ سخن‌ گفت‌. تعريف‌ خواص‌ اشياء از اين‌ ديدگاه‌، بستگي‌ به‌ شخص‌ ناظر دارد، و بنا به‌ گفته‌ هايزنبرگ‌ «علم‌ طبيعت‌ تنها توجيه‌ و تفسير طبيعت‌ نيست‌ بلكه‌ جزئي‌ از اندركنش‌ خود ما با طبيعت‌ است‌.([34]) آنچه‌ ما مشاهده‌ مي‌كنيم‌ خود طبيعت‌ نيست‌ بلكه‌ آن‌ طبيعتي‌ است‌ كه‌ در معرض‌ پرسش‌ ما قرار گرفته‌ است‌».([35]) در فيزيك‌ كوانتوم‌ توصيف‌ اشياء مبتني‌ بر فرض‌ اشياء مستقل‌ نيست‌ بلكه‌ الگوهاي‌ فكري‌ شخص‌ در تصوير كيفيت‌ پديده‌هاي‌ عيني‌ مؤثر است‌. فيزيك‌ كوانتوم‌ شعور و آگاهي‌ ناظر محقق‌ و پژوهشگر را وارد قلمرو تحقيقات‌ فيزيكي‌ كرد. پالي[4]‌ تأكيد بسيار داشت‌ كه‌ در حقيقت‌، در هر مشاهده‌اي‌ اندركنش‌ ميان‌ مشاهده‌، شيء‌ مورد نظر و آگاهي‌ و ذهن‌ مشاهده‌گر مفروض‌ است. ([36])

در فيزيك‌ جديد محقق‌ نمي‌تواند نقش‌ تماشاچي‌ بيطرف‌ را داشته‌ باشد، بلكه‌ ناگزير درگير جهاني‌ مي‌شود كه‌ در پي‌ شناخت‌ آن‌ است‌؛ و از اينجهت‌ در خواص‌ موضوع‌ مورد بررسي‌ و پژوهش‌ خود تأثير مي‌گذارد. اصل‌ عدم‌ حتميت‌ و يا عدم‌ تعيّن‌[5] هايزنبرگ‌ متوّجه‌ همين‌ معناست‌. يعني‌ انتخاب‌ ما در تعيين‌ يكي‌ از دو كميّت‌[6] و يا موقعيت‌ ذره‌ مادي‌ و ناتوانيمان‌ در تعيين‌ همزمان‌ هر دو كميّت‌، حاكي‌ از عدم‌ قطعيّت‌ شناخت‌ ما نسبت‌ به‌ وضعيت‌ اتمها و سرعت‌ آنها در هر لحظه‌ است. با استقرار دستگاهي‌ كه‌ يكي‌ از آندو كميّت‌ را بسنجد, مشاهده‌گر و محقق‌ از استقرار دستگاه‌ كميّت‌ دوّم‌ جلوگيري‌ كرده‌ است‌. افزون‌ بر اين‌ اندازه‌گيري‌ وي‌ حالت‌ الكترون‌ را تغيير خواهد داد و جهان‌ از آن‌ پس‌ ديگر جهاني‌ نخواهد بود كه‌ پيش‌ از اندازه‌گيري‌ بوده‌ است‌. براي‌ تشريح‌ واقعه‌اي‌ كه‌ رخ‌ داده‌, بايد واژة‌ قديمي‌ «مشاهده‌گر» را حذف‌ كنيم‌ و بجاي‌ آن‌ واژة‌ جديد «بازيگر» را بنويسيم‌. از آن‌ پس‌ جهان‌ بگونه‌اي‌ بس‌ شگفت‌ يك‌ جهان‌ بازيگرانه‌ است‌. ([37])

در اينصورت‌ «واضح‌ است‌ كه‌ امكان‌ ندارد بتوانيم‌ بطور دقيق‌ بين‌ خود پديده‌ها و درك‌ آگاهانه‌ آنها تمايز قائل‌  شويم‌».([38])

در نظريه‌ كوانتا هر نظر و ملاحظه‌اي‌ مستلزم‌ عبور يك‌ كوانتوم‌ كامل‌ از شيء‌ منظور به‌ شخص‌ ناظر است‌ و نقل‌ يك‌ كوانتوم‌ كامل‌ بين‌ آندو ارتباط‌ ناچيزي‌ نيست‌؛ يعني‌ بمحض‌ اينكه‌ چيزي‌ را مشاهده‌ كرديم‌ و يا چيزي‌ حواس‌ ما را تحت‌ تأثير قرار داد، آن‌ چيز ديگر شيء‌ سابق‌ نيست‌ زيرا تا از آن‌ چيز كوانتومهايي‌ وارد آگاهي‌ ما نشود معرفت‌ ما نسبت‌ به‌ آن‌ شيء‌ امكان‌ پذير نخواهد بود. پس‌ آنچه‌ اكنون‌ از شيء‌ ادراك‌ مي‌كنيم‌ آن‌ شيء‌ نيست‌ كه‌ بود و همچنين‌ آنچه‌ از شيئي‌ در لحظة‌ دوّم‌ ملاحظه‌ مي‌گردد چنانكه‌ هست‌، شناخته‌ نخواهد شد. آنچه‌ در اين‌ مقوله‌ قابل‌ تأمّل‌ است اين‌ است‌ كه‌ مورد مشاهده‌ در رابطه‌ شاهد و مشهود يا ناظر و منظور مطرح‌ نيست‌ بلكه‌ نفس‌ «رابطه‌» مورد نظر است‌ و اين‌ امر در قلمرو دنياي‌ اتم‌ موجب‌ اختلافات‌ فاحش‌ و نگرشهاي‌ گوناگون‌ شده‌ است‌، اگر چه‌ در قلمرو جهان‌ با تسامح‌ اين‌ تغييرات‌ ناچيزند و در محاسبات‌ مي‌توان‌ آنها را ناديده‌ انگاشت‌.

در اينجا لازم‌ است‌ متذكر گرديم‌ كه‌ اصل‌ عليّت‌ مبتني‌ بر فرض‌ استقلال‌ شاهد و مشهود و ناظر و منظور است‌ و از طرفي‌ با وجود فوتونها و الكترونهاي‌ منفرد و مستقل‌ (و بقول‌ متكلمان‌ جواهر فرد) اصل‌ عليّت‌ در قلمرو امكان‌ تحقق‌ پيدا مي‌كند و قابل‌ دفاع‌ مي‌گردد. در قواعد مكانيك‌ كلاسيك‌ اصل‌ عليّت‌ صادق‌ است‌ ولي‌ در فيزيك‌ كوانتوم‌ رابطة‌ ضروري‌ ميان‌ پديده‌ها براساس‌ عليّت‌ بيمعنا خواهد بود. اگر اصل‌ عليّت‌ بر شبكة‌ ترتّب‌ حوادث‌ حكمفرما باشد ما هرگز از آن‌ اطلاع‌ نخواهيم‌ داشت‌ و به‌ مكانيسم‌ آن‌ پي‌ نخواهيم‌ برد. ([39])

در شبكة‌ سيستمي‌ پديده‌هاي‌ هستي‌، ملاصدرا بر اساس‌ اصالت‌ و وحدت‌ وجود و تشكيك‌ در مراتب‌ آن‌ رابطة‌ علّي‌ را متناسب‌ با اين‌ اصول‌ مورد ارزيابي‌ قرار مي‌دهد و جز علّت‌ تامه‌ مطلقه‌ حقتعالي‌ بقيه‌ علل‌ را علل‌ معده‌، و بصورت‌ طولي‌ تحت‌ تأثير علت‌ تامه‌ مطلقه‌ مي‌داند و چون‌ معلول‌ را در هر مرتبه‌ وجودي‌ كه‌ باشد مرتبة‌ نازله‌ علت‌ دانسته‌ است‌ و يا از شئون‌ خود علت‌ معرفي‌ مي‌كند، اصل‌ عليّت‌ بنحو كامل‌ و رابطه‌ ضروري‌ ميان‌ سلسلة‌ علل‌ طولي‌ و مُعده‌ و مجازي‌ را در قلمرو كل‌ خلقت‌ براي‌ پديده‌هاي‌ عالم‌ امكان‌ مقدر به‌ قضا و قدر حقتعالي‌ گرفته‌ است‌ و گرنه‌ وجود رابط‌ كه‌ صرف‌ نسبت‌ و اضافه‌ و تعلق‌ به‌ حق‌ است‌ چيزي‌ نيست‌ كه‌ از خود اثري‌ داشته‌ باشد و نام‌ علت‌ را بعنوان‌ عامل‌ مؤثر برخود حمل‌ كند. چون‌ بسط‌ موضوع‌ عليّت‌ بر اساس‌ وجود رابط‌ بعنوان‌ يكي‌ ديگر از ويژگيهاي‌ شبكة‌ سيستمي‌ هستي‌ شناسي‌ ملاصدرا است‌ و مقايسه‌ آن‌ با نظريات‌ فيزيك‌ كوانتوم‌ و ذكر چندين‌ مسئلة‌ ديگر در اين‌ باب‌ بطول‌ مي‌انجامد, از تحليل‌ آن‌ خودداري‌ مي‌كنيم‌ و بحث‌ آن را به‌ مقاله‌ ديگری مي‌سپريم‌. تنها در خاتمه‌ نتايج‌ فلسفي‌ هر دو قلمرو را كه‌ از تحليل‌ مطالب‌ اين‌ مقاله‌ استنتاج‌ مي‌گردد بصورت‌ تطبيقي‌ به‌ اجمال‌ متذكر مي‌گرديم‌ تا خواننده‌ خود به‌ داوري‌ بنشيند:

1. در شبكة‌ سيستمي‌ پديده‌ها يكنواختي‌ در طبيعت‌ قابل‌ اثبات‌ نيست‌. تنها در نظر ملاصدرا وحدت‌ و اصالت‌ و تشكيك‌ مراتب‌ وجود مي‌تواند پشتوانة‌ مستحكمي‌ براي‌ فرض‌ يكنواختي‌ در طبيعت‌ باشد و گرنه‌ در فيزيك‌ كوانتوم‌، همبستگي‌ پديده‌ها از نظر مبدأ و غايت‌ گسسته‌ خواهد بود و مبناي‌ نظري‌ محكمي‌ براي‌ اصول‌ خود نخواهد داشت‌.

2. شناختهاي‌ علمي‌ ما در هر قلمرو نسبت‌ به‌ پديده‌هاي‌ طبيعي‌، احتمالي‌ و ابطال پذير و غير قابل‌ اعتماد است.

3. آنچنانكه‌ بايد فرآيندهاي‌ طبيعت‌ در چارچوب‌ زمان‌ - فضا قابل‌ توصيف‌ نمي‌باشند.

4. تقابل‌ ناظر و منظور و شاهد و مشهود و عاقل‌ و معقول‌ كه‌ مورد قبول‌ نظر فلاسفه‌ و فيزيك‌ كلاسيك‌ قديم‌ بود معنا پيدا نمي‌كند و بايد آندو را در يك‌ كلّ واحد و بهم‌پيوسته‌ در نظر گرفت‌.

5. اصل‌ عليّت‌، استحكام‌ خود را بطور مستقل‌ در پديده‌هاي‌ هستي‌ از دست‌ مي‌دهد.

6. فيزيك‌ كوانتوم‌، همچون‌ ديگر علوم‌ مي‌بايستي‌ در تحقيقات‌ خود اصل‌ عليّت‌ را بعنوان‌ يك‌ عامل‌ مقدر فراپديده‌اي‌ كه‌ براي‌ جهان‌ هستي‌ مقدر شده‌ است‌، در نظر گيرد. با اين‌ تفاوت‌ كه‌ در فيزيك‌ كوانتوم‌ اصل‌ عليّت‌ بايستي‌ از مباحث‌ معرفت‌ انسان‌ بصورت‌ پيشيني‌ در نظر گرفته‌ شود نه‌ اينكه‌ اين‌ موضوع‌ آيينه‌ تمام نماي‌ عالم‌ واقع‌ باشد.

7. در فلسفة‌ ملاصدرا نه‌ تنها اصل‌ عليّت‌ بعنوان‌ يك‌ پيشفرض‌ براي‌ هر تحقيقي‌ در نظر گرفته‌ مي‌شود بلكه‌ منشئيت‌ وجودي‌ و عيني‌ آن‌ خداست‌. تأثير عليّت‌ تحت‌ اراده‌ ازلي‌ اوست‌ كه‌ بصورت‌ سبب‌سازي‌ و سبب‌سوزي‌ قابل‌ ملاحظه‌ و بررسي‌ است‌.

8. در شبكة‌ سيستمي‌ پديده‌ها چون‌ وجود رابط‌ صرف‌ اضافه‌ و نسبت‌ است‌ عالم‌ امكان‌ صرفاً بالقوه‌ و استعداد محض‌ است‌ و در سير استكمالي‌ و حركت‌ ذاتي‌ چه‌ بصورت‌ حركت‌ جوهري‌ يا تجدّد امثال‌ مدام‌ از مبدأ هستي‌ نيرو مي‌گيرد و چون‌ تقابل‌ حق‌ و خلق‌ تقابل‌ هستي‌ و نيستي‌ است‌ از طرف‌ نيستي‌ انقطاع‌ و از طرف‌ هستي‌ بخش‌ اتصال‌ و استمرار فيض‌ مشاهده‌ مي‌گردد؛ ليكن‌ چون‌ استمرار فيض‌ مداوم‌ و در هر آن‌ نو و بديع‌ و جديد است‌ براي‌ ما اين‌ تداوم‌ فيض‌ قابل‌ شناخت‌ نيست‌.

9. شناخت‌ كامل‌ هر پديده‌ در هستي‌ مستلزم‌ شناخت‌ تمام‌ رابطه‌ها و همبستگي‌هاست‌ و هرچه‌ ناظر احاطه‌ به‌ همبستگي‌ها و ارتباطات‌ بيشتري‌ داشته‌ باشد شناخت‌ او به‌ حقيقت‌ نزديكتر و بالاخره‌ شناخت‌ كاملتر از وحدت‌ بيشتر برخوردار است‌. بنابرين‌ عاليترين‌ مراتب‌  ادراك‌ مرتبة‌ شهودي‌ است‌ كه‌ شاهد بدون‌ هيچ‌ واسطة‌ عيني‌ و مفهومي‌ عيني‌، وجود مشهود را در حضور خود بيابد.

10. در مباني‌ نظري‌ علوم‌ بر اساس‌ نگرش‌ ملاصدرا نوعي‌ وحدت‌ و همبستگي‌ وجود دارد و اختلاف‌ علوم‌ با يكديگر از يكطرف‌ و با فلسفه‌ از طرف‌ ديگر اختلاف‌ در مرتبة‌ وجودي‌ و نوع‌ همبستگي‌ اجزاء موضوع‌ است.

11. دانش‌ فيزيك‌ نوين‌، در قرن‌ بيستم‌ بمرحله‌اي‌ رسيد كه‌ ملاصدرا در قرن‌ هفدهم‌ ميلادي‌ مباني‌ نظري‌ آنرا در هستي‌ شناسي‌ خود بطور مبسوط‌ و فراگير بيان‌ كرد و اين‌ مرحله‌ را براي‌ مباحث‌ بيشتر پشت‌ سر گذاشت‌.

12. با تحليل‌ و بسط‌ نظريه‌ ملاصدرا در اين‌ باب‌ مي‌توان‌ زمينه‌ مساعدي‌ براي‌ طرح‌ مباحث‌ نظري‌ علوم‌ بويژه‌ در فيزيك‌ جديد فراهم‌ نمود و از طرفي‌ فلسفه‌  صدرايي‌ را بعنوان‌ يك‌ مكتب‌ فلسفي‌ پويا و قابل‌ تكامل‌ در جهان‌ انديشه‌ معرفي‌ كرد و براي‌ مباحث‌ آن‌ طرحي‌ نو افكند.

 

پی نوشتها:

1. Pure Indeterminancy

1. Max Plank

1. theoretical term

1. Pauli

2. indeterminancy

1. momentum


 

1. بايد اذعان کرد که انگاره شبکه کيهانی بهم پيوسته از سده های پيش در مشرق زمين در زبان عرفانی برای طبيعت بکار رفته است. در آيين آريايی هندو, برهمن, رشته وحدت آفرين شبکه کيهانی و زمينه ابدی هر چيز دانسته شده است. تصور تمثيلی «تار و پود» جهانی در آيين بودا نيز نقش عمده ای دارد. آواتمسکا سورا (Avatamsaka Sutra) يکی از متون اصلی شعبة بودائي مهايانا, جهان را شبکه ای کامل از پيوندهای متقابل می بيند که در آن جملگی اشياء و رويدادها بگونه ای بس پيچيده, با يکديگر تعامل دارند. در شعبه ای ديگر از آيين بودا, مذهب تانتائی Tantric که نامش از «بافتن» مشتق شده بخوبی نشانگر اين امتزاج و ارتباط جهانی اشياء در پديدارهاست. رک:

F.Capra, The Tao of Physics, Fontana Paperbacks, London, 1983, p.145.

2. طباطبائی, سيد محمد حسين, نهاية الحکمة, علقّ عليه شيخ محمد تقی مصباح يزدی, المجلد الأول, انتشارات الزّهرا, 1363, ص 77.

3. شيرازی, صدرالدّين, الحکمة المتعاليه فی الأسفار العقلية الأربعة, ج 1, داراحياء الثّرات العربی, بيروت, 1981, ص 79.

4. الأسفار, الجزء الاول من السفر الاول, ص 47.

5. همان, ص 329.

6. همان, ص 330.

7. همان, ص 47 و 305.

8. همان, ص 330, حاشيه حاجی سبزواری.

9. همان, ص 330.

10. نهاية الحکمة, ص 79.

11. الاسفار, ج 6, الجزء الاول من السفر الثالث, ص 277.

12. رک: لمعات إلهية, تأليف ملا عبدالله زنوزی, چاپ دوم, مقدمه و تصحيح سيد جلال الدين آشتيانی, مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگی, تهران, 1361, تهران, ص 217-220.

13. همان, ص 220.

14. الاسفار, ج 2, الجزء الثانی من السفر الاول, ص 121.

15. Jones, W.T. A History of Western Philosophy, vol. 5, Second Edition, Revised, Harcourt Brace Jovanovich, Inc. N.y.1975, p.77.

16. Whithead, Alfred North, Process and Reality, Macmillam Publishing Co., Inc. N.y. 1969, p.90.

17. Max Plank, Where is Science going, George Allen & Urwin, London, 1933, p,24.

18. W.Heisenberg, Physics and Philosophy, Allen & Urwin, London, 1963, 43. p. 24.

19. الأسفار, الجزء الاول من السفر الاول, ص 186-187.

20. همان, ص 187.

21. همان, ص 187.

22. F.Chapra, The New Vision & Reality Towards Synthesis of Eastern Wisdom and Western Science in Ancient Wisdom and Modern Science, Stainlav Grof(ed)., State University of New york Press, Albany, 1984, p.138.

23. J.R. Oppenheimer, Science and the Common Understanding, Oxford University, London, 1954, pp. 42-43.

24. Kraus, Elizabeth M., The Metaphsics of Experience A Companion to Whitehead’s Process and Reality, N.y.Frodham University Press. 1974, p.24.

25.Whitehead, Modes of Thought , N.y.Capricorn, 1958.

26.Process and Reality, p. 32.

27. Laurikainen, Kalervo V., The Message of the Atoms, Springer, 1997, p. 26.

28. الاسفار, ج 3, ص87. و 88.

29.I. Lay Prigoginge, and I. Stengers, Order out of Chaos’ )Bantam Books, Toronto, 1984(, p.31.

30. Process and Reality, p.32.

31.Ibid, p.56.

32. الأسفار, ج 3, ص 328.

33. ر.ک: مقاله نويسنده: نقد .و بررسی نتايج فلسفی کوانتوم, نشريه دانشکده ادبيات و علوم انسانی دانشگاه تبريز, زمستان 1373, شماره های مسلسل 148 و 149, ص 40-56.

34. W. Heisenberg, Physics and philosophy, p.75.

35. Ibid, p. 57.

36. Laurikainen Kalervo V., The Message of the Atoms, Essays on Wol Foang Pauli and the Unspeakable Springer, Helsinki University Press. 1994, p.20.

37. J.A.Wheeler, in: The Physicist’s Concept of nature, J.Mehra(ed.) D. Reidel, Dordrecht, Holland, 1973, p. 44.

38. Jammer, M., The Conceptual Development of Quantum Mechanics, Mc Graw –Hill, p.176.

39. جينز, جی. اچ, فيزيک و فلسفه, ترجمه مهندس عليقلی بيانی, مرکز انتشارات علمی و فرهنگی, تهران, 1361, ص 242 و243.

 

چاپ مقاله

دانلود مقاله